تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
77
پاىبند عشق او كن جان و دل * جز خيال دوست اندر جان مهل لازم ار گفتى كسى با پادشا * كز غم تو گشت فارغ آن گدا طاقت عشقش ندارد هر دلى * چون كند در قطره دريا منزلى يكدلى بايد به پهناى جهان * تا غم عشقش كند منزل در آن مىنمايد عشق از كون و مكان * آينه عشق‌اند ذرات جهان وقف عشقش ساز ملك جان و دل * تختهء دل شو ز نقش آب و گل آفتاب عشق چون تابد به جان * جان او را در جهان ماند نهان عشق حق چون در دلت مأوا كند * جان او را در زمان شيدا كند چون محبت يافت در دل ذره‌اى * گشت عالم پيش او يك پرده‌اى هر كه جامى از محبت نوش كرد * عقل را ديوانه و مدهوش كرد لذت جام محبت هركه يافت * روى دل از لذت كونين تافت كى شود هشيار مست جام عشق * عقل مجنون گشت از پيغام عشق هر كه در راه محبت قايم است * جنت و حورش حليم و نايم است هر كه را عشق و محبت داد حق * پيش او يكسان نمايد فيل و بق جان ما از عشق چون يابد مدد * كى به هوش آيد ز مستى تا ابد از محبت آن زمان يا بى اثر * كز وجود خويش گردى بى خبر چون شراب بيخودى در داد عشق * رسم مستى و جنون بنهاد عشق غير عاشق خود چه داند حال عشق * شمه‌اى بشنو تو از احوال عشق

حكايت درويشى كه از عشق عابدى را مدهوش ديد

گفت درويشى كه روزى از قضا * مىشدم اندر بيابان با رضا در ميان آن بيابان مهيب * ناگهان ديدم يكى شخص غريب بر زمين استاده او بر هر دو پا * واله و حيران و سر سوى سما چشمها واكرده بود اندر هوا * همچو كوهى ايستاده پا به جا نزد او رفتم كه تا پرسم سخن * خود نكرد او التفاتى سوى من دادم آوازى جواب من نگفت * در عجب ماندم از آن گفت و شنفت