71
در ميان عشق و عقل اين گفت وگوست * عشق قلاش و خرد اسباب جوست
چونكه آمد عشق ، عقل آواره شد * وز جفاى او خرد بيچاره شد
يار خواهى در طريق عشق رو * وز خرد يكبارگى بيگانه شو
دامن عشاق حق آور بدست * پيششان چون خاك ره مىباش پست
در پناه عاشقان جايى بجوى * گرد هر در بيش ازين هرزه مپوى
گفتهء ايشان چو در در گوش كن * بشنو از عشاق بىسامان سخن
ترك كن اين عقل پر افسانه را * عشقورزى پيشه كن اينجا بيا
نوش كن يك جرعهاى از جام عشق * همچو ما آزاده شو در دام عشق
قبلهء عشاق چه بود دير عشق * همچو ما آزاد شو از غير عشق
رهزن راهست عقل حيلهجو * جز ز شحنه عشق نايد دفع او
رهنماى عاشقان عشقست و بس * عاشقان را عشق شد فريادرس
هر كه راه عشق جانان مىرود * زود مست بادهء وصلش شود
يك قدم هركو به عشق او نهاد * دولت عالم مر او را دست داد
حق جهان را از محبت آفريد * وز محبت هر دو عالم شد پديد
از خدا احببت آن اعرف شنو * در محبت ساز جان و دل گرو
شد محبت را ظهور از اعتدال * بىمحبت كى شود پيدا كمال
از محبت چون جهان را شد نظام * كارها بىعشق كى گردد تمام
هر دلى را كز محبت شور نيست * ز آفتاب عشق او را نور نيست
هر كه با عشق و محبت آشناست * محرم درگاه خاص كبرياست
در طريق عاشقان برتر مقام * از محبت نيست بشنو و السلام
گر محبت بىنقاب آيد برون * مىكند افسون عالم را فسون
گر ز نور عشق تابد يك شرر * از تف او خلق را سوزد جگر
جان كه از نور محبت باصفاست * او به بزم وصل جانان آشناست
هر كه شد جوياى وصل از خاصوعام * بىمحبت نبست كار او تمام
از محبت گشت ظاهر هرچه هست * وز محبت مىنمايد نيست هست
گر علم بيرون نزد سلطان عشق * ملك جانها از چه شد ويران عشق
شد محبت روح و عالم همچو تن * گر نباشد جان چه كار آيد بدن