چون حلقه بردرش دل با طرب عيش كردى * گر از درش بيادى اميدوار بودى
از روضهء وصالش بوئى بجان رسيدى * درياى شوق أو را گر خود كنار بودى
گبر هزار سأله گر بوى أو شميدى * در جمع سالكان نيز أو مرد كار بودى
روى زمين به پهلو گرديدمى ز شادى * گر در جناب قريش اميّد بار بودى
طغراى عز عاشق از چرخ در گذشتى * در خيل كشتگانش گر در شمار بودى
صد جان على بهر دم كردى نثار راهش * گرنه جلالتش را زين تحفه عار بودى
36 [ نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى - هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى ] « * »
نقاب عز اگر يكدم ز روى خود براندازى * هزاران بيدل از هر سو در آيد در سر اندازى
ز يك پيچ سر زلفت دو عالم گشته عنبر بوى * اگر آن پيچ بگشايى سمن بر عنبر اندازى
ز شور جلوهء حسنت غبار غير شد ظاهر * گر از غيرت كنى غمزى غبار از ره براندازى
غبار غير وكفر ودين طلسم گنج معنى شد * طلسم گنج كي ماند چو زلف از رخ براندازى
صداى موكب عزّم نگنجد در همه عالم * گرم يك ره بدشنامى عنايت برسر اندازى
هامش
( * ) آ : ص 392 مخمس دهم ، ب : برگ 191 ب غزل 10 ، ت : برگ 443 غزل 6 ، ن :
ص 8 غزل 10 ، س : شماره 1 .