محيط گنبد دوار را تويى مركز * صفاى صفهى اسرار را تو استونى
ز دور دايره گر سوى مركز آيى باز * يقين بود كه زهر وصف ووهم بيرونى
سپهر مطلع أنوار آفتاب جلال * بگرد نقطهء ذات تو كرده گردونى
ظهور سرّ كمالات سرمدي از تست * اگرچه خازن اسرار را تو مخزونى
قباب عزّت اگر پردهء جمال تو شد * توئى كه در صدف علم درّ مكنونى
لواى عزّ تو بر سدرهء قدم زدهاند * عزيز سدره أهل صفا نه اكنونى
دفين مخزن لاهوت را كه كون ومكان * نداشت طاقت ديدار آن تو مدفونى
علائيا گر از اين حال حيرتست ترا * اميد قطع مكن چون بوقت مرهونى
40 [ دوش دل در غم أو ميزد با جان رأيي - كه ترا در پى اين سود نشد سودايى ] « * »
دوش دل در غم أو ميزد با جان رأيي * كه ترا در پى اين سود نشد سودايى
گفتمش ملك سليمان بگدايى نرسد * تاج رفعت نكشد جز سر روشن رأيي
دولت جم كه سلاطين جهان پى نبرند * كي جنابش رسد آخر چو من شيدايى
هامش
( * ) آ : ص 401 مخمس سيزدهم ، ب : برگ 191 ب غزل 12 ، ت : برگ 443 غزل 8 ، ن : ص 9 غزل 13 .