38 [ آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى - گردد نثار راهش در هر نفس جهانى ] « * »
آن دل كه يافت يك دم از كوى تو نشانى * گردد نثار راهش در هر نفس جهانى
روحانيان علوي در رشك وحسرت افتند * چون بيدلى نشيند با ياد تو زماني
با لذت خيالت خلد برين سرابى * با نام تو دو عالم نان ريزهاى ز خوانى
برق شعاع حسنت هر ديده برنتابد * وصف غمت نگردد مقدور هر زبانى
بوئى ز خاك كويت مطلوب هر ضميري * عكسي ز نور رويت محبوب هر روانى
سوداى بىدلان را سودى ز وصل فرما * چون نيست حضرتت را از سود ما زيانى
از سوز داغ هجران در حضرتت چگويم * چون در حريم علمت پيداست هر نهاني
مه در نقاب غيرت پنهان وخلق عالم * هركس ز سرّ حسنت در پردهء گمانى
سرى كه صد هزاران سر در غمش فروشد * كي گردد اى علايى حاصل ز نيم جانى
39 [ تو كان گوهر كافى وكان گوهر نونى - چه كاف ونون كه هم از كاف ونون تو افزونى ] « * * »
تو كان گوهر كافى وكان گوهر نونى * چه كاف ونون كه هم از كاف ونون تو افزونى
هامش
( * ) آ : ص 437 مخمس سى وپنجم ، ب : برگ 197 ب غزل 36 ، م : برگ 324 ب غزل 7 ، ن : ص 22 غزل 37 ، س : شماره 12 .
( * * ) آ : ص 422 مخمس بيست وپنجم ، ب : برگ 198 ب غزل 39 ، ت : ندارد ، م : برگ 425 غزل 9 ، خلاصة المناقب برگ 24 ب ، ن : ص 16 غزل 25 .