چون مسند جلالش دلهاى بيدلانست * پس شاهباز حسنش اينجا بود هميشه
بوئى ز خاك كويش برجان هركه آمد * أنفاس مشكبارش بويا بود هميشه
وآن كو عماى غفلت پوشيده چشم سرّش * حظّ وى از مسمى اسما بود هميشه
زيب جمال معنى چون نور معرفت شد * سير صفاى عارف زيبا بود هميشه
هركو نديد رويش كور دو عالم آمد * وآنرا كه ديده وا شد بينا بود هميشه
جائى كه سوز عشقش منزل كند زماني * لذات جاودانى آنجا بود هميشه
سودائى وصالش شيداى انجمن شد * بر آفتاب ذره شيدا بود هميشه
بر درگهش علايى از ما ومن گذر كن * زيرا كه بزم عشقش بىما بود هميشه
34 « * » [ اگر تو بر سر كويش دمى گذر يأبى - كنوز غيب دو عالم بيك نظر يأبى ]
اگر تو بر سر كويش دمى گذر يأبى * كنوز غيب دو عالم بيك نظر يأبى
كليد عقدهء أبواب بارگاه جلال * تويى اگر سرموئى ز خود خبر يأبى
چراغ مجلس روحانيان عالم قدس * ز سوز تست گر از شمع جان اثر يأبى
هامش
( * ) آ : ص 419 مخمس بيست وسوم ، ب : برگ 194 الف غزل 22 ، ت : برگ 445 و 446 غزل 16 ، ن : ص 15 غزل 24 .