نداى هاتف غيبى ز لامكان هردم * بگوش جان شنوى گر ز خود خبر يأبى
تو روضهء دل اگر ز آب علم تازه كنى * بعاقبت ز رياض وصال بريابى
سرير سدهء إيوان هر كمال تراست * بر آستان جلالش رهى اگر يأبى
حجاب نقش تن از ماه روح برخيزد * اگر ز آتش عشقش يكى شرر يأبى
رياض عالم جان مشكبوى گردانى * نسيمى از سر زلفش چو در سحر يأبى
أساس خود چو بدانى تكبرى بگذار * ز كارخانهء عزت يقين ثمر يأبى
اگر تو عالم وحدت يقين كنى از دل * رواق منظر جبروت را تو فر يأبى
علايى از در اميد رخ متاب دمى * ز فيض رحمت عامش مگر اثر يأبى
35 [ گر آتش فراقش با صبر يار بودى - اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى ] « * »
گر آتش فراقش با صبر يار بودى * اندوه اشتياقش در ديده خوار بودى
ور لحظهاى ميانش غائب شدى ز ديده * جان جامه چاك كردى دل بيقرار بودى
ور از شعاع حسنش عكسي ظهور كردى * از هر طرف هزاران جانش نثار بودى
هامش
( * ) آ : ص 389 مخمس ششم ، ب : برگ 190 غزل 6 ، ت : برگ 443 غزل 4 ، ن :
ص 6 غزل 6 ، س : شماره 5 .