عقل ودل اندرين ره جان را عقيله آمد * كاين كار باژگونه نايد ز كاردانان
در وصف سّر حسنش گر لآل شد علايى * خوش باش كاوست آگه از حال بىزبانان
30 [ تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان - پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان ] « * »
تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان * پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان
چون نيست درد عشقش دارو پذير پس من * بيهوده چند پويم در آرزوى درمان
داروى درد اين ريش از هر طبيب منديش * كين را دوا نيابى جز درد وداغ جانان
ادبار هستى ما شد پردهء جمالش * ورنة ز راه تحقيق خورشيد نيست پنهان
از من مجوى راهى چون رام نيست بختم * كي راه داند آنكو كز خويش گشته حيران
دور حيات هستى آخر شود وليكن * نبود بقاى جان را هرگز فناى دوران
هردم كه بىغم أو از سر دل برآيد * آندم ز راه غيرت برجان ماست تاوان
بىامتثال امرش چشم اميد مگشاى * مرد آن بود كه دارد برديده مهر فرمان
پايان راه مردان فقد خود است ور نه * هرگز كس اى علايى ره را نديده پايان
هامش
( * ) آ : ص 411 مخمس نوزدهم ، ب : برگ 193 الف غزل 18 ، ت : برگ 445 غزل 12 ، ن : ص 13 غزل 19 .