19 [ نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد - هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد ] « * »
نقاب كبريا روزى اگر از روى بگشايد * هزاران بيدل شيدا زهر سويى برقص آيد
اگر از عكس رخسارش شعاعى برزمين افتد * بسا أنوار روحاني ز خاك تيره بنمايد
نسيم زلفش ار بر كوى مشتاقان گذر سازد * سريق نار هجران را ز آتش راحت افزايد
به اندوهش بود شادى ، ز يادش از غم آزادى * كه اندوهش روان بخشد ، بيادش روح آسايد
بسان ذره در رقصند دلها از غم رويش * ولى آن شه كجا هرگز درين ظلمت سرا آيد
غبار دل نمىزيبد كه برروى غمش باشد * مقام جان هر عاشق جنابش را نمىشايد
هزاران سر درين سودا كه بوئى از درش يابند * ولى اين گنج را هر مفلسى در خور نمىآيد
ز مُهرِ مِهرِ روى أو هر آنكو دولتي يابد * ببوى لطف أو آيد هر آن بيدل كه پيش آيد
على چون درخور يادش نئى رونوحه كن برخود * كسى را شايد اين كو دل بغير أو نيالايد
20 [ اى شده نور خدا از مه روى تو پديد - خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد ] « * * »
اى شده نور خدا از مه روى تو پديد * خرم آنكس كه درين عيد مه روى تو ديد
هامش
( * ) آ : ص 404 مخمس پانزدهم ، ب : برگ 192 الف غزل 14 ، ت : برگ 444 غزل 9 ، ن : ص 11 غزل 15 .
( * * ) آ : ص 444 مخمس چهل ويكم ، ب وت ندارد ، ن : ص 23 و 24 غزل 40 .