نيست كس را از ميانش جز كنار اندر دو كون * از ميان اينچنين دولت كسى جويد كنار
از كنارى گر على بوى ميانش يا فتى * در خيال آن ميان از خويش گشتى با كنار
23 [ گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز - ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز ] « * »
گر نسيم وادى اسرار خواهى تن گداز * ور تجلى جمال يار خواهى جان بباز
تن چو زندان است وجانت بنِد راه جانجان * جانجان گربايدت بابند وبا زندان نساز
هرچه غير اوست دشمن دان تو اندر راه دوست * در حضور دشمنان با دوست نتوان گفت راز
شيوهء رندان اين درگاه جانبازى بود * چون تو اين بازى ندارى در ره أو كج مباز
طاعت وزهد ريايى را برين در قدر نيست * تحفهئى آنجا نيارد كس بجز سوز وگداز
پيش بارانِ بلاى دوست هركو سر نهاد * برفراز طارم علوي كنندش سرفراز
با غم عشقش تو از لذات جسماني مگو * با وجود روضهء رضوان تو از گلخن مناز
فيض روح القدس اگر خواهى تو اندر سير جان * مركب حرص وهوا را در پى غولان متاز
چتر رفعت برسر كيوان علايى ميزنى * چشم همت گر أزين دونان به بندى همچو باز
هامش
( * ) آ : ص 441 مخمس سى وهشتم ، ب : برگ 197 ب غزل 38 ، ت : برگ 447 غزل 23 ، م : برگ 423 غزل 6 ، ن : ص 19 غزل 31 ، س : شماره 11 .