عود جان را همه شب سوخته در مجمر شوق * دم خوشبوى صبا در دل ازينجا بينند
دست همت به بد ونيك جهان نالايند * چون دل از هرچه دورنگىست مبرا بينند
سالكان توشهء اين ره ز فنا ساختهاند * دولت آخرت از محنت دنيا بينند
در لباس تعب وفقر بدو مىنازند * كز پلاس غم أو روح مسيحا بينند
حفّت الجنة چو كرده است علايى تحقيق * كز پى رنج وتعب گنج مكافا بينند
17 [ هر سرى كز سرّ عشقش واله وشيدا شود - از بد ونيك وجود خويش بىپروا شود ] « * »
هر سرى كز سرّ عشقش واله وشيدا شود * از بد ونيك وجود خويش بىپروا شود
بر سويداى دل هركس كه اين سودا نشست * عاقبت جان ودلش روزى درين سودا شود
نيكنامى بايدت پيرامن اين در مگرد * هركه روى مه بگل پوشد سبك رسوا شود
آب حيوان بايدت در ظلمت نابود شو * كانكه چشم از خود ببندد چون خضر بينا شود
حل نگردد هرگز اين مشكل ترا تا با خودى * چون ز خود فانى شوى اين مشكلت حلوا شود
آب چون از ابر افتد قطره خوانندش همه * چون ببحر انداخت خود را نام أو دريا شود
ور صدف أو را بلطف خويش گيرد در كنار * بيگمان از يمن ذاتش درّ بىهمتا شود
هامش
( * ) آ : ص 399 مخمس دوازدهم ، ب : برگ 191 الف غزل 11 ، ت : برگ 442 غزل 7 ، ن : غزل 12 .