سرو آزادى كند از سرو قدش در چمن * چون هواي باغ آن سرو خرامان ميكند
نالهاى آتشينم در فراقش هر سحر * قصد احراق حجب بالاى كيوان ميكند
چرخ چون تاب غمش ناورد زينرو هر زمان * جان ما افسوس بر گردون گردان ميكند
گردمى وصلش بصد جانت ميسر ميشود * رو گران جانى مكن چون دوست ارزان ميكند
جان كه شيب خاك دامنگير أو شد جان نبرد * كو بجرأت قصد خلوت گاه سلطان ميكند
گر بدين جان محقر از علايى قانعند * خوش برافشانگر چو لطفش كار آسان ميكند
15 [ عارفان سرّ خطاب از كُه وصحرا شنوند - رمز پرشور وشتاب از كف دريا شنوند ] « * »
عارفان سرّ خطاب از كُه وصحرا شنوند * رمز پرشور وشتاب از كف دريا شنوند
شمهء سوز غمش در دل آتش بينند * بوى لطفش ز دم أرنب وبكنا شنوند
هر سحر آه جهان سوز برآرند ز جان * ربّ سلم همه از گنبد خضرا شنوند
حرف خذلان قضا از رخ ياسين خوانند * راز اسرار أزل از دل طه شنوند
مصر دل را چو ز فرعون هوا پاك كنند * صدق موساى هدى از يد بيضا شنوند
هامش
( * ) آ : ص 390 مخمس هفتم ، ب : برگ 190 الف غزل 7 ، ن : ص 7 غزل 7 .