از آب ديده غسل كنند وبهطور دل * از سرّ عشق نالهء « فَاغْفِرْ لَنا » زنند
از شر ديو طبع كنند التجأ بدوست * تير نياز بر هدف « عافنا » زند
چون شستهاند لوح دل از ظلمت حدوث * در درس غيب نعرهء « فاكتب لنا » زنند
مستان جام شوق كه در مجلس شهود * در استزاد آن دم « أتمم لنا » زنند
از مدين وفا چو بقدس صفا رسند * بر صخرهء قبول كرم « ربنا » زنند
در سير سر عالم بىمنتهاى عشق * گام نخست بر سر اين تنگنا زنند
چون در رياض انس شراب بقا چشند * خوش تيغ ترك بر رخ دار الفنا زنند
با داغ مفلسى چو علايى خيام عز * بر سدرهء قناعت وأوج غنا زنند
14 [ چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند - آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند ] « * »
چون جمالش جلوه برخورشيد تابان ميكند * آفتاب از رشك حسنش روى پنهان ميكند
تا پريشان گشت زلفش بررخ چون آفتاب * باد شوقش ابر جانم را پريشان ميكند
تير عشقش كز كمان ابروان گردد رها * عقل را ميدوزد وقصد دل وجان ميكند
هامش
( * ) آ : ص 406 مخمس شانزدهم ، ب : برگ 192 الف 192 ب غزل 150 ، ت : برگ 444 غزل 10 ، ن : ص 11 غزل 19 .