11 [ بر جان مستمندان داغى ز غم نهادند - كز سوز أو دو عالم در حيرت اوفتادند ] « * »
بر جان مستمندان داغى ز غم نهادند * كز سوز أو دو عالم در حيرت اوفتادند
چون بر در جلالش عالم جوى نيرزد * بر هر گداى مفلس اين در چرا گشادند ؟
بوئى ز زلف آن مه بگذشت بر دو عالم * ذرات كون از آن بو مستِ مىِ ودادند
چندين هزار بيدل بربوي آن سعادت * دلها نثار كردند جانها بباد دادند
مستان حضرتش را آرامگه بلا شد * با صد هزار محنت بر ياد دوست شادند
قومي كه پى نبردند بويى ز خاك آن در * در راه كشف وتحقيق آنها كم از جمادند
چون ديدِ آن ندارند تا روى دوست بينند * از مادر طبيعت گويى مگر نزادند
سرگشتگان راهش بر نفس اگر سوارند * هرگز عنان همت در دست أو ندادند
شوريدگان عشقش برچار سوى غيرت * پيوسته چون علايى با خويش در جهادند
12 [ اى خوش آن دم كين دل از غوغا قدم بيرون زند - در فضاى لامكان جان خيمه برگردون زند ] « * * »
اى خوش آن دم كين دل از غوغا قدم بيرون زند * در فضاى لامكان جان خيمه برگردون زند
هامش
( * ) آ : ص 425 مخمس بيست وهفتم ، ب : برگ 195 ب غزل 107 ، ت : ندارد ، ن :
ص 17 غزل 27 .
( * * ) آ : ص 415 مخمس بيست ويكم ، ب : برگ 194 الف غزل 21 ، ت : برگ 445 غزل 15 ، ن : ص 14 غزل 22 .