در خم زلفش چو پنهان گشته هرپيدا كه هست * نور رويش آن نهان در خويش پيدا ميكشد
ابر جودش كو نثار فيض رحمت ميكند * خاكيان خسته را در صفّ اعلا ميكشد
زبدهء اسرار كون ونقد معيار وجود * در نهاد پيكر خاكى از آنجا ميكشد
چون علايى صيد عنقاى جلالش گشت از آن * بر ضميرش داغ اشكال معما ميكشد
10 [ أرباب ذوق در غم تو آرميدهاند - از شادى ونعيم دو عالم رهيدهاند ] « * »
أرباب ذوق در غم تو آرميدهاند * از شادى ونعيم دو عالم رهيدهاند
حوران خلد را به پشيزى نمىخرند * تا از صفاى حسن تو رمزى شنيدهاند
پالودهء شكنجهء عشقاند زان سبب * ز آلودگان جيفهء دنيا بريدهاند
از ضيق خانقاه صور خرقهء وجود * بر طارم حظاير قدسي كشيدهاند
از ناز يار ومحنت اغيار فارغند * چون در سرادقات جلالش رسيدهاند
در مجلس شهود نشسته ملوك وار * ذوقي ز جام انس بصد جان خريدهاند
جان را بباد داده ودل پايمال عشق * جلباب نام وپردهء دعوا دريدهاند
بر بوى مهر تست علايى رهين غم * كين دولت از أزل بگلشن در دميدهاند
هامش
( * ) آ : ص 385 مخمس چهارم ، ب : برگ 188 ب غزل 3 ، ت : برگ 442 غزل 2 ، ن :
ص 5 ، غزل 4 .