تشنهء وصل تو چون راه خيالت سپَرد * نزل ره هرنفسى ملك جهانى يابد
لذت درد تو هر مرده دلى كي يابد * دولت آن يافت كه از درد تو جانى يابد
دل گمان برد كه ذوقي ز غمت يافته است * اين نه گنجى است كه هركس بگمانى يابد
وصف سوز غم هجر تو كسى را شايد * كه بهر موى از اين شيوه زبانى يابد
هركه در ملك غمت نيست ندارد عيشى * اى خوش آن دل كه درين كوى مكاني يابد
گر كنى بر دل پردرد علايى نظري * از جفاهاى فلك يك ره امانى يابد
8 [ دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد - ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد ] « * »
دلى را كز غم عشقش سر موئى خبر باشد * ز تشريف بلاى دوست بروى صد اثر باشد
كسى كز غمزهء مستش چو زلف أو پريشان شد * ز نام وننگ كفر ودين بكلى بىخبر باشد
بتي كز نازكى طبعش ملولست از گل سورى * ميان آتش جانم مدامش چون مقر باشد
تو در گلخن طمع دارى كه شاهت همنشين گردد * كجا آن فر سلطان را درين گلخن گذر باشد
گدايى را كه با سلطان بىهمتا بود سودا * دلش پيوسته ريش وعيش تلخ وديدهتر باشد
هامش
( * ) آ : ص 397 مخمس يازدهم ، ت : برگ 446 غزل 19 ، ن : ص 9 غزل 11 .