سلامت جوى محرومى ز ذوق منصب شاهى * سرير ملك آن يابد كه عزمش پرخطر باشد
كي از پيمودن آفاق اين دولت شود حاصل * كسى را زيبد اين معنى كش اندر خود سفر باشد
كسى از سير اين معنى بگفتوگو نشد آگه * كه از پيمودن دريا تحير بيشتر باشد
على گوهر كسى يابد كه أو از سر قدم سازد * كي افتد گوهر معنى ترا گر قدر سر باشد
9 [ هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد - صورت موهوم را خط در من وما ميكشد ] « * »
هر سحرگه بوى زلفش دل ببالا ميكشد * صورت موهوم را خط در من وما ميكشد
سايه در خورشيد گم ميگردد وسيمرغ عقل * زال زار افتاده را از تيه سودا ميكشد
جان خرامان ميشود در هودج غيب يقين * هاتف همت دل از چاه تمنا ميكشد
دست غيرت گلخن از غولان نفسي كرده پاك * رخت دل بر گلشن اين سقف خضرا ميكشد
چون حجاب ما سوى از ديدهء دل دور شد * شبنم از صحراى كثرت سوى دريا ميكشد
جزو كل جويان خاك كوى آن عالي مقام * هركه يابد نكهتى عزمش باقصا ميكشد
هركه أو در كوى وحدت جان خود را ساخت ذوق * رايت عز وشرف را تا ثريا ميكشد
هامش
( * ) آ : ص 417 مخمس بيست ودوم ، ب : برگ 194 ب غزل 33 ، ت : برگ 446 غزل 17 ، ن : ص 15 غزل 23 .