دلى كز ملك معنى با خبر شد * درو انديشهء شادى وغم نيست
بيا در عشق محرم باش زيرا * ره نامحرمان اندر حرم نيست
تو همچون قطره از دريا جدايى * از أنت درّ عرفان در شكم نيست
نمىيارى ببحر انداخت خود را * ترا درياى گوهر لا جرم نيست
به درياى فنا انداز خود را * كه آنجا صورت لا ونعم نيست
ولى نابود تو شرط است اينجا * كه هرگز آفتاب وشب بهم نيست
چو قطره غرق دريا شد بكلى * همه درياست آنجا كيف وكم نيست
على همنام را بنگر كه جز أو * به اللّه ومحمد رهبرم نيست
6 [ هر آن دل كز غمش بر وى رقم نيست - نديمش در دو عالم جز ألم نيست ] « * »
هر آن دل كز غمش بر وى رقم نيست * نديمش در دو عالم جز ألم نيست
دلى كز درد أو درمان نسازد * وجود أو بمعنى جز عدم نيست
هامش
( * ) آ : ص 381 مخمس دوم ، ب : برگ 189 ب غزل 4 ، ت : برگ 442 غزل 3 ، م : برگ 423 ب ( فقط چهار شعر نخستين را دارد ) ن : ص 4 غزل 2 ، خلاصة المناقب برگ 4 الف ، ص : شماره 2 .