2 [ گر براندازد زماني از جمال خود نقاب - از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب ] « * »
گر براندازد زماني از جمال خود نقاب * از خجالت در كسوف آرد رخ خود آفتاب
ور نسيمى از ره لطفش بدوزخ بگذرد * بنديان حبس آتش ذوق يابند از عذاب
ور بهشت از جلوهء حسنش شود خالى دمى * سلسبيل وسايهء طوبى شود اندر حجاب
با صفاى لذت دردش نعيم خلد هيچ * با خيال دولت وصلش همه عالم سراب
قطرهاى از جام وصلش گر بكام جان رسد * تا قيامت مست افتد برندارد سر ز خواب
بىخمار ارمستئى خواهى ز هستى گوشهگير * ور حيات جاودان خواهى طلب كن ز ان شراب
بادهء غمنوش اگر خواهى رهايى زين خمار * راه رندان گير اگر جويى تو قرب آنجناب
روز بازارى كه رندان راست هردم در غمش * زاهد اندر عمرها هرگز نه بيند آن بخواب
مُهر مهر أو بس است اى دل دم از وصلش مزن * سايه را خورشيد جستن كي بود رأى صواب
در پى عنقا چه پويى آخر اى مور ضعيف * مجلس جانان چهجويى آخر اى خانه خراب
گر جهانى چون علايى هردم آنجا شد فنا * قطره در دريا فتاد وباز شد آبى بآب
هامش
( * ) آ : ص 423 ، مخمس بيست وششم . ب : برگ 195 الف غزل 29 ، ت : برگ 446 ب 447 الف غزل 20 ، ن : ص 16 غزل 29 .