مردمى امّى
مردم حجاز به تعبير قرآن مجيد « امّى » بودند ؛ يعنى به همان حالتى كه از مادرتولد يافته بودند ، بىسواد و درسنخوانده بودند و با علم و كتابت آشنايى نداشتند . بلاذُرى در اين زمينه مىنويسد : هنگام ظهور اسلام ، تنها هفده نفر در قريش و در يثرب ( مدينه ) يازده نفر در ميان دو قبيلهء بزرگ اوس و خزرج توانايى خواندن و نوشتن داشتند . « 1 » درحالىكه قريش درمكه از موقعيت ممتازى برخوردار بودند و شغل بازرگانى احتياج به نوشتن و يادداشت كردن داشت . بنابراين چگونه قابل باور است كه قومى در اين حد از جهل و نادانى ، داراى چنان علومى باشند كه برخى ، ادعا كردهاند ؟ !
شعر
در عصر جاهليت تنها امتياز بزرگ عرب ، مهارت آنان در شعر و خطابه بود ، به ويژه شعر به مرحلهء شكوفايى رسيده بود . شاعر ، براى مردم خود ، مورّخ ، متخصص انساب ، هجاگر ، عالم اخلاق ، روزنامه ، پيامآور آينده و نيز وسيلهء اعلان جنگ بود . « 2 » در آن زمان سرايندگان بزرگ عرب ، در بازارهاىموسمى نظير بازار « عُكاظ » ، « ذىالمجاز » و « مَجَنَّه » « 3 » كه به صورت نمايشگاههاى بازرگانى و ادبى فصلى و همگانى برگزار مىشد ، اشعار گزيده و عالىترين آثار ادبى خود را عرضه مىكردند . برگزيدهشدن سرودههاى هر شاعرى ، مايهء فخر و بزرگى براى او و قبيلهاش بهشمار مىرفت و شعرش به نشانه ارزش و اعتبار ، از كعبه آويخته مىشد . معلّقات سبع ، هفت قصيدهء نغز و شيرين از هفت شاعر بزرگ بود ، عرب هرگز نظير آن را تا آن زمان نداشت و به همين جهت از ديوار كعبه آويخته شده بودند . « 4 » به همين مناسبت بود كه آنها را « معلّقات » ، يعنى « آويزهها » مىناميدند .