گرفت و به سختى فشارم داد به حدى كه طاقتم تمام شد ، سپس رهايم كرد و گفت : بخوان ، گفتم : خواندن نمىدانم . دوباره مرا گرفت و به سختى فشار داد به حدى كه طاقتم تمام شد ، آنگاه رهايم كرد و گفت : بخوان . گفتم : خواندن نمىدانم . بار سوم مرا گرفت و به سختى فشار داد به حدى كه طاقتم تمام شد ، سپس رهايم كرد و گفت : بخوان به نام پروردگارت كه آفريد . . .
[ تا آيهء پنجم ] .
آنگاه رسولخدا درحالىكه دلش مىلرزيد بازگشت و با آن حال نزد خديجه رفت و گفت : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ! او را پوشاندند تا اضطراب و ترس او ريخت [ ! ] ، رسول خدا آنچه پيش آمده بود ، براى خديجه بيان كرد و گفت : بر خويشتن بيمناكم [ ! ] . خديجه گفت :
هرگز ! به خدا سوگند خداوند تو را خوار نخواهد كرد ؛ زيرا تو ، به خويشانت نيكى و به مردم بخشش مىكنى ، تهيدستان را دارا ، مهمانان را پذيرايى و پيشآمدهاى حق را يارى مىكنى .
سپس خديجه همراه او نزد پسر عمويش ورقةبننوفل رفت . او پيرمردى نابينا بود و در زمان جاهليت به مسيحيت گرويده بود و زبان عبرى را مىداشت و انجيل را با اين زبان مىنوشت .
خديجه به او گفت : « عموزاده ! از برادرزادهات بشنو [ كه چه مىگويد ؟ ] . » ورقه گفت :
« برادرزاده چه مىبينى ؟ » رسول خدا آنچه ديده بود به او خبر داد . ورقه گفت : « اين همان ناموس [ فرشته ] است كه بر موسى نازل شده است . كاش من امروز جوان بودم . كاش آن روز كه قومت تو را بيرون مىكنند ، زنده بودم . » رسول خدا گفت : « مگر مرا بيرون مىكنند ؟ » گفت :
« آرى . . . » « 1 »
نقد و بررسى
چنانكه اشاره شد اين روايت به اين شكل نمىتواند مورد قبول باشد ؛ زيرا به دلايل زير ، هم از نظر سند و هم از نظر متن ، فاقد اعتبار است :
هامش
( 1 ) . صحيح بخارى ، شرح و تحقيق : الشيخ قاسمالشماعى الرفاعى ( بيروت : دارالقلم ، ط 1 ، 1407 ه . ق ) ، ج 1 ، ص 59 - 60 ، كتاب بدالوحى ؛ صحيح مسلم ، بشرحالأمام النووى ( بيروت : دارالفكر ، 1403 ه . ق ) ، ج 2 ، ص 197 - 204 ، باب بد الوحى الى رسولالله صلى الله عليه و آله ؛ طبرى ، پيشين ، ج 2 ، ص 205 - 206 .