گزيدهاند ، شكايت اين قحطى را كه شير در پستانها خشكانيده و محصول را از بين برده است به تو مىبرند . پس خدايا ! بشنو و بارانى پربار و فراوان عنايت كن .
قريشيان هنوز از آنجا حركت نكرده بودند كه از آسمان چنان باران سيلآسايى باريد كه دره را پر ساخت . يكى از قريش در اين مورد چنين سرود :
بشيبة الحمد اسقى اللّه بلدتنا * و قد فقدنا الكرى و اجلوّذ المطر
منّا من اللّه بالميمون طائره * و خير من بشّرت يوما به مضر
مبارك الأمر يستسقى الغمام به * ما فى الأنام له عدل و لا خطر « 1 »
« از بركت شيبة الحمد ( عبد المطلب ) خدا سرزمين ما را سيراب ساخت در حالى كه آسايش را از دست داده بوديم و بارانى هم نداشتيم *
خدا به وجود مردى مبارك فال ، بر ما منت نهاد و او بهترين كسى است كه روزى قبيلهء مضر به او شادمان شدهاند *
مبارك مردى كه ابر به خاطر او باريدن گرفت ؛ و در ميان مردم او را مثل و مانندى نيست * »
در بحار الانوار آمده است :
براى عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا ( ص ) در كنار كعبه فرش مىگستردند تا روى آن بنشيند ، و به خاطر احترامى كه به شخص او مىگذاشتند جز وى كسى از پسرانش بر روى آن نمىنشست ، اما پيامبر خدا ( ص ) كه مىآمد بر روى آن مىنشست . عموهاى آن حضرت مىرفتند كه او را از اين كار بازدارند اما عبد المطلب خطاب به آنها مىگفت : پسرم را واگذاريد و مانعش نشويد .
آنگاه دست بر پشت آن حضرت مىكشيد و مىگفت : اين پسرم را شأن و منزلتى ويژه
هامش
( 1 ) - تا اينجاى خبر در انساب الاشراف بلاذرى ( 1 / 82 - 85 ) به طور پراكنده آمده است . و ما خبر را به نقل از تاريخ يعقوبى ( 2 / 12 - 13 ) آوردهايم .