مادر گفت . مادر اسد هم براى آنها مقدارى پيه و آرد فرستاد ، و آنها چند روزى را با آن سر كردند . بعد از مدتى دوباره دوست اسد نزد او آمد و گفت : ما فردا اعتفاد مىكنيم . اسد اين بار هم گريان به نزد پدرش رفت و داستان دوستش را به او گفت . اين خبر بر عمرو بن عبد مناف گران آمد بنابراين قريش را - كه از او فرمان مىبردند - فرا خواند و ميانشان به خطبه برخاست و گفت :
شما دست به كارى زديد كه تعداد خود را كم كرده در حالى كه جمعيت قبايل عرب افزون مىگردد ، و به خوارى شما و عزت عرب منجر مىشود . شما اهل حرم خداى عزّ و جلّ و گرامى ترين فرزندان آدم هستيد ، و مردم پيرو شما بوده گوش به فرمانتان دارند . و نزديك است كه اين اعتفاد شما را هلاك كرده و از بين ببرد .
قريشيان گفتند : ما منتظر فرمان تو هستيم .
هاشم گفت : نخست به اين مرد ( يعنى پدر دوست اسد ) بپردازيد و نگذاريد كه اعتفاد كند .
آنها فرمان ببردند و چنان كردند . « 1 »
آنگاه تيرههاى مختلف قريش را به دو سفر تجارتى واداشت : زمستان را به سوى يمن و تابستان را به سوى شام ، و مقرر داشت كه ثروتمند ، سودى را كه بدست مىآورد با فقير تقسيم كند ؛ تا آنجا كه فقيرشان همپايهء توانگرشان گرديد . اين وضع همچنان ادامه داشت تا اسلام آمد . به اين ترتيب در عرب تيرهاى از لحاظ ثروت و عزت به پاى قريش نمىرسيد كه شاعرشان گفته است :
و الخالطون فقيرهم بغنيّهم * حتى يصير فقيرهم كالكافى
« فقير و ثروتمندشان با يكديگر آنچنان درآميختهاند كه فقيرشان همچون اشخاص دارا و بىنياز گشته است . »
اين وضع تا آنگاه كه خداوند پيامبرش حضرت محمد ( ص ) را به رسالت برانگيخت ادامه داشت .
هامش
( 1 ) - به لغت « عفد » در لسان العرب ، و نيز تفسير قرطبى ( 20 / 204 ) مراجعه شود .