عمرو العلى هشم الثريد لقومه * و رجال مكة مسنتون عجاف
و هو الذي سنّ الرحيل لقومه * رحل الشّتاء و رحلة الأصياف
« « عمرو العلى » براى قومش آبگوشت ساخت در حالى كه مردان مكه به قحطى دچار شده بودند او سنت تجارت كاروانى براى قومش نهاد كاروان زمستانى و كاروان تابستانى را » در همان سال ، قحطى همهء مردم مكه را بگرفت و هاشم با آنچه كه كرد در مدتى محدود به فريادشان رسيد . اما بعد از آن تاريخ در ميان مكيان مردمانى بودند كه در برابر گرسنگى هيچ چارهاى نداشتند جز اينكه « اعتفاد » كنند ؛ و « اعتفاد » اين بوده كه همهء افراد خانواده به صحرا مىرفتند و در سايهاى در انتظار مرگ مىنشستند ، تا يكى بعد از ديگرى از گرسنگى بميرند و كسى از آن خانواده باقى نماند .
هاشم بن عبد مناف به چارهسازى اين كار خلاف چندش آور برآمد طورى كه بعد از آن كسى در مكه يافت نمىشد كه ناگزير به « اعتفاد » باشد . داستان از اين قرار بود :
چارهانديشى هاشم در امر « اعتفاد »
قرطبى از ابن عباس روايتى آورده كه خلاصهء آن از اين قرار است :
قريش را عادت چنان بود كه هرگاه يكى از آنها چنان به گرسنگى مبتلا مىشد كه راه چاره برايش باقى نمىماند ، خود و خانوادهاش به محلى معروف مىرفتند و خيمهاى در آنجا برپا كرده ، در آن مىماندند تا همگى مىمردند .
اين وضع تا زمان « عمرو بن عبد مناف » كه در زمان خودش آقا و سرور قوم بود ادامه داشت . عمرو پسرى داشت بنام « اسد » و او با پسرى از قبيلهء بنى مخزوم دوست بود كه با وى همبازى بود و خيلى هم دوستش داشت . روزى دوست اسد به او گفت : ما فردا « اعتفاد » مىكنيم . معناى دردناك اين سخن اين بود كه : ما دسته جمعى به صحرا مىرويم و در زير يك چادر جمع مىشويم تا يكى پس از ديگرى بميريم .
اسد با شنيدن اين سخن گريان به نزد مادرش رفت و آنچه را كه دوستش گفته بود به