فلاده
- [ به لام . به وزن فتاده ] بمعنى بيهوده و سقط باشد [ 1 ] . مثالش استاد ابو شكور فرمايد :
شعر
يك فلاده همى نخواهم گفت * خود سخن بىفلاده بود مرا
و خلاق المعانى نيز گويد « 2 » :
[ بيت ]
گر نوحهگرى كنى كنون به * از مطربى چنين فلاده
فلخوده
- [ به لام و خاى معجمه . به وزن فرسوده ] همان فخميده - - كه گذشت - - و بكثرت استعمال بر غير پنبه نيز اطلاق كنند . مثالش شاعر گويد :
شعر « 1 »
موى زير بغلش گشت دراز * وز قفا موى پاك فلخوده
كذا فى التحفه . اما از اين بيت معنى بركنده مستنبط مىشود .
فه
- [ بكسر فاء ] در نسخهء ميرزا چوبى باشد كه كشتى را به آن رانند . اما در سامى فى الاسامى فه ، آن آهن باشد كه در ميان آن چوبى همچو دسته فروبرند و در دو طرف آن آهن ريسمانى ببندند و در كس هر يك يك سر آن ريسمان را بدست گيرند تا زمين را هموار كنند و به عربى مجرفه گويند - بكسر ميم و سكون جيم و فتح راء و خاء - [ 2 ] .
فيلسته
- همان پيلسته - - كه گذشت - - .
فرفره
- چرمى « 3 » مدور بريده كه بچگان در آن رشته كنند و گردانند و بادزنه را نيز گويند . مثال معنى اول حكيم خاقانى گويد :
بيت
بفر فره به مساق و بكعب و سرمامك * بخرد چاهك و چوگان و گوى در طبطاب « 4 »
و آن چوبكى مدور هر دو سر باريك كه كودكان « 5 » بر زمين گردانند نيز باشد و فرفرانه نيز گويند [ 3 ] .
فرنجه
- [ به راى مهمله . به وزن شكنجه ] ولايتى است بر ساحل دريا كه آن را افرنجه نيز گويند . مثالش امير خسرو گويد :
شعر « 1 »
از ديار فرنجه شش مه ره * هست شهرى و مردمانش چو مه
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است .
( 3 ) - « س » : جرمى .
( 4 ) - « س » : طبقات .
( 5 ) - « س » : كوكان .
( 1 ) فلاد نيز به اين معنى است .
( 2 ) در برهان است كه چوبى و تختهاى را نيز گويند كه برزيگران زمين را بدان هموار كنند .
( 3 ) برهان فرفرانه ندارد و گويد بمعنى فرفر نيز هست كه زود و تعجيل و شتاب در كارها و گفتهها و نوشتهها باشد . و كاغذپارهاى را نيز گويند كه طفلان بر چوبى تعبيه كنند و بدست گيرند و رو بباد بايستند و آن را بگردش درآورند .