تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 995

مساهمون:

ص٩٩٥

فلاده

- [ به لام . به وزن فتاده ] بمعنى بيهوده و سقط باشد [ 1 ] . مثالش استاد ابو شكور فرمايد : شعر
يك فلاده همى نخواهم گفت * خود سخن بىفلاده بود مرا
و خلاق المعانى نيز گويد « 2 » : [ بيت ]
گر نوحه‌گرى كنى كنون به * از مطربى چنين فلاده

فلخوده

- [ به لام و خاى معجمه . به وزن فرسوده ] همان فخميده - - كه گذشت - - و بكثرت استعمال بر غير پنبه نيز اطلاق كنند . مثالش شاعر گويد : شعر « 1 »
موى زير بغلش گشت دراز * وز قفا موى پاك فلخوده
كذا فى التحفه . اما از اين بيت معنى بركنده مستنبط مىشود .

فه

- [ بكسر فاء ] در نسخهء ميرزا چوبى باشد كه كشتى را به آن رانند . اما در سامى فى الاسامى فه ، آن آهن باشد كه در ميان آن چوبى همچو دسته فروبرند و در دو طرف آن آهن ريسمانى ببندند و در كس هر يك يك سر آن ريسمان را بدست گيرند تا زمين را هموار كنند و به عربى مجرفه گويند - بكسر ميم و سكون جيم و فتح راء و خاء - [ 2 ] .

فيلسته

- همان پيلسته - - كه گذشت - - .

فرفره

- چرمى « 3 » مدور بريده كه بچگان در آن رشته كنند و گردانند و بادزنه را نيز گويند . مثال معنى اول حكيم خاقانى گويد : بيت
بفر فره به مساق و بكعب و سرمامك * بخرد چاهك و چوگان و گوى در طبطاب « 4 »
و آن چوبكى مدور هر دو سر باريك كه كودكان « 5 » بر زمين گردانند نيز باشد و فرفرانه نيز گويند [ 3 ] .

فرنجه

- [ به راى مهمله . به وزن شكنجه ] ولايتى است بر ساحل دريا كه آن را افرنجه نيز گويند . مثالش امير خسرو گويد : شعر « 1 »
از ديار فرنجه شش مه ره * هست شهرى و مردمانش چو مه
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 3 ) - « س » : جرمى . ( 4 ) - « س » : طبقات . ( 5 ) - « س » : كوكان .
( 1 ) فلاد نيز به اين معنى است . ( 2 ) در برهان است كه چوبى و تخته‌اى را نيز گويند كه برزيگران زمين را بدان هموار كنند . ( 3 ) برهان فرفرانه ندارد و گويد بمعنى فرفر نيز هست كه زود و تعجيل و شتاب در كارها و گفته‌ها و نوشته‌ها باشد . و كاغذپاره‌اى را نيز گويند كه طفلان بر چوبى تعبيه كنند و بدست گيرند و رو بباد بايستند و آن را بگردش درآورند .