فسيله
- [ بسين مهمله ، به وزن وسيله ] گلهء اسب را گويند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
برده ز انعام شيخ ابو اسحاق * هم فسيله هزار و هم سيله
- - و معنى سيله گذشت - - . و ملا محمد كشميرى گويد كه شاخ درخت را نيز فسيله گويند « 2 » و بعضى برآنند كه نهاليست كه در بيخ درخت از زمين « 3 » مىرويد و آن را برآرند و جاى ديگر بنشانند و به اين معنى عربيست * [ 1 ] .
فرشته « 4 »
- ملك باشد . عبد الله بن محمد گويد :
[ بيت ]
فرشتهايست بر اين بام لاجورداندود * كه پيش آرزوى عاشقان كشد ديوار
و فريشته - باضافه ياء - نيز گويد چنان كه سوزنى گويد :
[ بيت ]
اندر ميان آدميان چون فرشته ايست * وز زمرهء فريشتگان همچو آدم است
فغواره
- [ بضم فاء و سكون غين معجمه و فتح راى مهمله ] كسى را گويند كه از خجالت و دلتنگى و اندوه حرف نزند [ 2 ] چه فغ ، بت است و وار و واره ، مانند ، يعنى مانند بت خاموش « 5 » است . مثالش شاعر فرمايد :
بيت
اى كرده جهانى بجفا غمخواره « 2 » تا روى تو ديدهام شدم فغواره *
فكانه
- [ به وزن زمانه ] [ 3 ] بچه باشد كه در شكم بميرد پيش از آنكه بزايد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
عجب گر دشمن ملكت در ارحام * نگردد نيست مانند فكانه
فله
- [ بضم فاء و فتح لام ] شير نخستين كه در وقت وضع حمل از حيوانى بدوشند و آن را آغوز نيز گويند و در تحفه بمعنى پنير تازه و تنك نيز آمده [ 4 ] و مؤيد اين معنى استاد منوچهرى گويد :
شعر
نو آيين « 6 » مطربان داريم و بربطهاى گوينده * مساعد ساقيان داريم و ساعدهاى چون فله
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » : زمينى و .
( 4 ) - اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 5 ) - « س » . خاموشى .
( 6 ) - « س » : نوائى ( بالاى سطر : نو آئين ) .
( 1 ) در برهان معنى گلهء اسب و استر و خر و آهو و گاو دارد و عربان نهال درخت خرما را گويند .
( 2 ) در برهان از غايت تكبر و نهايت غرور و تحير نيز افزوده است .
( 3 ) برهان فگانه نيز آورده است و گويد فگامه نيز درست است .
( 4 ) در برهان است كه ماستى را نيز گويند كه فى الحال بسته شود و گورماست را نيز فله گويند .