بيت
به دو گفتم اى يار فرخندهخوى * چه درماندگى پيشت آمد بگوى
فرخميده
- [ به وزن بركشيده ] يعنى پنبهء حلاجى كرده و فلخميده نيز گويند .
فريفته
- يعنى عشوه خورده و مغرور شده و بمعنى عشوه كرده و مغرور ساخته نيز آمده « 1 » و فرفته نيز گويند . [ 1 ] مثال اول [ 2 ] بمعنى اول [ 3 ] سراج الدين راجى گويد :
بيت
مشو فريفتهء زال « 2 » گوزپشت سپهر * كه صد چو رستم « 3 » زالش اسير دستانست
مثال معنى دوم خواجه آصفى فرمايد :
[ بيت ]
چشم تو دلفريفته و عشوهگر هنوز * ابروى دلفريب تو مد نظر هنوز *
فزايسته
- [ به زاى معجمه و سين مهمله .
به وزن نشايسته ] « 4 » بمعنى زيادت باشد .
فردره
- [ به وزن غرغره ] همان فردر - - كه گذشت - - يعنى چوب پس در و در مؤيد فزدر « 5 » « 5 » نيز به اين معنى است كه - راى اول زاى معجمه - باشد [ 4 ] مثالش سوزنى گويد :
بيت
چندان بچه فكند زن تو ز نيكبخت * گر بشمرى بيايد بيش از سپاه زنگ
بىمنت تو سرخجنانى « 6 » و نيكبخت * در كونش كرده فردهء آبنوس رنگ
فرفينه
- [ به راى مهمله و فاء به وزن پشمينه ] خرفه باشد .
فرفه
- [ بعد از راى مهمله فاء به وزن صرفه ] همان فرفه باشد « 7 » و فرفخ معرب آنست « 8 » [ 5 ] .
فساينده
- [ به وزن برآينده ] بمعنى افسون خواننده « 9 » و رام كننده « 10 » باشد . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت « 11 »
بچارهگرى زيرك و هوشمند * فسون فساينده را گردبند
فژه
[ به كسى فا و زاى فارسى ] بمعنى پليد و پلشت [ 6 ] شمس فخرى گويد :
بيت
بعد از اين در مملكت انصاف شاه * ظلم را يك موى نگذارد فره
بازدارد پاكى اخلاق او * اهل بدعت را ز اخلاق فژه
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » : زان .
( 3 ) - « س » : رستم و .
( 4 ) - « ب » : فزاسته به وزن نشاسته .
( 5 ) - « س » « الف » : فردره . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 6 ) - « ب » « ن » : جنابى ( متن نيز روشن نيست ) .
( 7 ) - از آغاز لغت تا اينجا را « س » « الف » « ن » ندارند از « ب » است و در « غ » آمده است : فرفه - بفتح هر دو فاء و سكون راء - همان خرفه باشد و فرفخ معرب اوست .
( 8 ) - « س » : كه به عربى فرفخ گويند .
( 9 ) - « س » : داننده .
( 10 ) - « س » : كنند .
( 11 ) - « س » ندارد .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) يعنى مثال فريفته .
( 3 ) يعنى عشوه خورده .
( 4 ) فدوند . فراوند فژاوند نيز به اين معنى است .
( 5 ) بقلة الحمقاء .
( 6 ) در برهان بفتح اول و ثانى و خفاى هاء شخصى را گويند كه خود را بپليديها آغشته كند . و معنى دندانهء كليد نيز دارد .