گردآلوده سازد
- يعنى اسباب دنيا دهد .
گردون سرشت
- يعنى متكبر . و در فرهنگ بمعنى ناموافق و دوننواز نيز آمده .
گيرودار « 1 »
- كنايه از حكم و حكومت و امر و نهى و فرماندهى باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
اينهمه هيچست چون مىبگذرد * تخت و بخت و امر و نهى و گيرودار
كهكوب « 1 »
- كنايه از اسب و استر باشد .
گردران
- معروف [ 1 ] . و نيز رفاهيت عيش مثال هر دو معنى مسعود سعد گويد :
[ بيت ]
چون دولتى نمود مرا محنتى فزود * بىگردن « 2 » اى شگفت نبودست گردران
گرانمايه
- كنايه از نفيس باشد [ 2 ] .
مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
عمر گرانمايه در آن صرف شد * تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
گرد از آن برآورد
- كنايه از پامال كرد و نابود ساخت . مثالش بسحاق اطعمه گويد :
بيت
بر سرم گردند سنگ آسياب * تا برآمد گردم از جان خراب
و شيخ نظامى گويد :
[ بيت ]
پيمبر بر آن ختلى رهنورد * برآورد ازين آب گردنده گرد
گرانسايه
- كنايه از شخص بزرگ و عالىمرتبه .
گرمخيز
- كنايه از صبحخيز و سبكروح و جلد و چابك . و بر صوفى كه در وجد گرم بود [ 3 ] .
نيز اطلاق كنند .
گرم و سرد روزگار
- كنايه از نيك و بد ايام باشد در فرهنگ و بر آفتاب و ماه نيز اطلاق كنند .
گوش افتادن
- كنايه از كر شدن باشد .
مثالش خسرو گويد :
هامش
( 1 ) - اين تركيب با شرح آن از « غ » است .
( 2 ) - كلمه در « س » نيست از « غ » است .
( 1 ) يعنى آن قسمت استخوان ران كه بر آن گوشت بسيار بود . ( برهان ) .
( 2 ) هر چيز بيشبها و قيمتى ( برهان ) .
( 3 ) و نماز شبكن ( برهان ) .