[ بيت ]
نيست سنگم بنزد كس كه مرا * سنگها زد زمانه بر قنديل
سرسبز
- كنايه از كامكار و دولتمند باشد .
شيخ سعدى گويد :
بيت
برومند دارش درخت اميد * سرش سبز و رويش ز رحمت سپيد
و در فرهنگ بمعنى حيات نيز آمده .
سپيدكاسه
- كنايه از جوانمرد باشد [ 1 ] .
سراز شيشهء تهى چرب كردن
- كنايه از فريب دادن باشد . مثالش سيد حسن « 1 » گويد :
بيت
بخواه جام كه سر چرب كرد خصم ترا * ز شيشهء تهى اين آبگينه رنگ خراس
سراندر زدن
- كنايه از پنهان شدن و بمعنى سر در گريبان بردن نيز باشد . مثالش انورى گويد :
بيت
او چو شيرى بيكى گوشهء كشتى بنشست * من سراندرزن و بيرونزن همچون « 2 » روباه
سرسفره
- « 3 » كنايه از معقد « 4 » باشد . مثالش يوسفى طبيب گويد :
شعر
هرگه كه سرسفرهء « 3 » كس گردد شق * كوهان شتر بايد و مقل « 5 » ازرق
هر روز بموم زرد مرهم كردن * صحت پس از آن طلب « 6 » نمودن از حق
سركه فروختن
- كنايه از روى درهم كشيدن باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد :
[ رباعى ]
اى آنكه به بخت خويش دارى ناورد * وز خشك لبى هميشه دارى دم سرد
از سركهفروشى چو نشد شيرين عيش * كام دل خود تلخ چرا بايد كرد
سرسرى
- كنايه از بىتأمل و انديشه باشد [ 2 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : بندخسر . ( متن از « غ » است ) .
( 2 ) - « س » : همچو . ( متن از « غ » است ) .
( 3 ) - « س » : سرسفره .
( 4 ) - كذا ؟
( 5 ) - اصل : مغل .
( 6 ) - كلمه در « س » نيست از « غ » است .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) در برهان بمعنى مردم فرومايه و سست گرفتن كارها و رعايت حقوق آنها بواجبى نكردن و كار آسان و سخن بىفكر و بيهوده و خام و سريع الفهم و اسب سريع السير هم هست .