رعيت و مالگزار نيز به نظر رسيده [ 1 ] مثالش شيخ نظامى فرمايد :
بيت
دست لطفى را كه آرى بر سر يك زيردست * در لحد خورشيد يا بى در قيامت سايهبان
زباندان « 1 »
- كنايه از فصيح و كسى كه بر اكثر السنه مطلع باشد [ 2 ] . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
زباندانى آمد بصاحبدلى * كه محكم فروماندهام در گلى
زبان ستدن
- كنايه از خاموش گردانيدن باشد :
زبانگير
- كنايه از جاسوس باشد .
زبان يافتن « 3 »
- كنايه از رخصت تكلم يافتن مثالش اسدى گويد :
بيت
زبان يافت گوينده اندر سخن * به دو گفت اى شاه تندى مكن
زردگوش
- كنايه از منافق باشد . مثالش پوربهاى جامى گويد :
[ بيت ]
كون فراخ تنگچشم دلسياه * زردگوش دين فروش عشوه خر
زير از ميانه ريز
- كنايه از زبون باشد [ 3 ] .
مثالش انورى گويد :
[ بيت ]
اسبى چنان كه دانى زير از ميانه ريز * از كاهلى كه « 2 » بود نه سكسك نه راهوار
زيربر
- كنايه از كيسهبر باشد و نيز كنايه از منافق بود كه در ظاهر دوست و در باطن دشمن باشد .
زين بر گاو نهادن
- كنايه از روان شدن باشد .
زيرچاق
- كنايه از كسى كه بهر نوع كه خواهند مطيع و فرمانبردار باشد كذا - فى الفرهنگ [ 4 ] .
زاهد كوه
- آفتاب باشد .
زهدان نهادن
- كنايه از عاجز شدن در
هامش
( 1 ) - اين تركيب و شرح آن از « غ » است .
( 2 ) - كه از « غ » است .
( 3 ) - اصل : زبان دادن . ( متن تصحيح قباسيست ) .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) و شاگرد را نيز گفتهاند . ( برهان ) .
( 3 ) در برهان زير از ميانه آمده است . ( و نيز رجوع به صفحهء 765 ج 2 اين كتاب ذيل لغت سكسك كنيد و اختلاف بيت را آنجا به صورت حاضر اصلاح فرمائيد ) .
( 4 ) و كمان كمزور . ( برهان ) .