تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1620

مساهمون:

ص١٦٢٠
[ بيت ]
رخت افكند غمت در دل من * شد يكى صد ز غمت مشكل من
مثال لغت دوم بمعنى اول شاعر گويد : [ بيت ]
غم در دل من آمد و ناشاد برفت * بازآمد و رخت مهر بنهاد و برفت گفتم بتكلف كه زمانى بنشين * بنشست و كنون رفتمش از ياد برفت

رگ بازگرفتن و رگ خوابانيدن

- هر دو كنايه از مستى و كاهلى كردن باشد .

روى دل نمودن

- كنايه از مردمى و گرمى و احسان كردن باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت
روى دلها نمود و صيدم كرد * دام سود افكند و قيدم كرد

رخت بر صحرا كشيدن

- كنايه از مردن باشد . مثالش امير خسرو گويد : بيت
شنيدستم كه محمود جوانبخت * چو وقت آمد كه بر صحرا كشد رخت

ريش قاضى

- معروف [ 1 ] و خرقه كه بر سر شيشه و كدوى شراب بندند تا شراب صاف از آن در ( 5 ) پياله و غيره رود و گوشهء آن خرقه كه آويخته باشد و شراب از آن چكد ريش قاضى گويند . مثالش خواجه آصفى در هجو قاضى لاغر « 2 » سيستانى گويد : بيت
ندارد هيچ‌كس پرواى ريش محتسب اما * بدور شيشهء مى ريش قاضى حرمتى دارد

رنگ و بو

- كنايه از كروفر و استعداد و آراستگى باشد . مثالش فردوسى گويد : شعر
سپاهى بدانگونه بىرنگ و بوى * سوى شهر ايران نهادند روى
و بمعنى الوان گلها كه برهم بسته باشند نيز آمده « 3 » [ 2 ] مثالش هم او [ 3 ] فرمايد : ( 1 ) - در از « غ » است .
هامش
( 2 ) - « س » : لاعر . ( 3 ) - كلمه از « غ » است .
( 1 ) يعنى لحيه و موى صورت قاضى . ( 2 ) برهان اين معنى را ندارد . ( 3 ) يعنى فردوسى .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1620 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )