[ بيت ]
كسى كى شود ز اهل علم و تميز * كه در غورگى گشته باشد مويز
در نخ افتادن
- يعنى در مقام خرابى كسى شدن [ 1 ] . مثالش خواجوى كرمانى گويد :
[ بيت ]
فلك در نخ ما فتادست سخت * ندانم كه تا چون شود كار بخت
دست برآوردن
- كنايه از غلبه كردن و شفاعت و دعا كردن و تربيت نمودن و دعوى كردن باشد . مثال معنى اول سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
دست برآوردن ز اهل ستم * بر دل آفاق زند قفل غم
مثال شفاعت و دعا كردن شيخ نظامى گويد :
بيت
دست برآور ز ميان چار جوى * اين غم دل را دل غمخوار جوى
دستگزار « 1 »
- كنايه از ممد و معاون باشد مثالش سنايى گويد :
بيت
نه فقيرى چو دين و دنيا بود * مر ترا پايمرد و دست گزار « 1 »
كذا فى الفرهنگ و حكيم فرخى بمعنى مايه و سامان آورده [ 2 ] و گفته :
[ بيت ]
همتش برتر از توانائيست * دادنش بيشتر ز دستگزار
و - بذال - نيز آمده [ 3 ] و غالبا كه بذال اصح باشد .
دندان بكام فروبردن
- كنايه از مستولى شدن باشد .
دندان به خون در بردن
- كنايه از گزيدن باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :
[ بيت ]
كه بندى چو دندان به خون در برد * ز حلقوم بيدادگر خون خورد
دندانسپيد
- يعنى خندان [ 4 ] . مثالش شيخ نظامى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » : دستگذار .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) معنى اخير در برهان نيست .
( 3 ) يعنى : دستگذار .
( 4 ) و شكفته و فروتنى ( برهان ) .