تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1614

مساهمون:

ص١٦١٤
[ بيت ]
آب او گردد چو سنگ و سنگ او گردد چو آب * از نهيب داردار و از نهيب گيرگير

در انگشت آوردن

- كنايه از شمردن و در حساب آوردن باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد : [ بيت ]
جواهر نه‌چندان كه او را دبير * درآرد در انگشت يا در ضمير

در پس زانو نشستن

- كنايه از تفكر و مراقبه باشد . مثالش « 1 » خاقانى : [ بيت ]
كسى كز روى سگ جانى نشيند در پس زانو * به زانو پيش سگساران نشستن نيست سامانش

دست تو بر سر من

- كنايه از آنست كه آنچه ترا ميسر شده مرا نيز ميسر شود . مثالش سراج راجى گويد : [ بيت ]
هركجا ديد مرده‌اى خصمت * گفت دست تو بر سر من باد

دست‌رس

- كنايه از قدرت و توانائى باشد [ 1 ] . مثالش شيخ نظامى گويد : [ بيت ]
تو بر خير و نيكى دهم دست‌رس * و گرنه چه خير آيد از من به كس

دل‌دل‌كنان

- يعنى اضطراب « 2 » كنان و متردد در امور و در مؤيد بمعنى آه زنان آمده [ 2 ] . مثال حكيم خاقانى : [ بيت ]
بغداد جانها روى او ، طرار دلها موى او * دل‌دل‌كنان در كوى او ، چون خود فراوان ديده‌اند

در زبان دارند

- يعنى سخنان نالايق در حق او گويند . مثالش سراج الدين راجى فرمايد : بيت
بدوستى توام خلق بر زبان دارند * تو دشمنى « 3 » و عجب آنكه دوست پندارند

در غورگى مويز شدن

- كنايه از آن باشد كه كسى در جوانى شكسته شود و بمراد نرسيده ضايع شود . مثالش سراج الدين راجى :
هامش
( 1 ) - « س » : مثالس . ( 2 ) - « س » : اصطراب . ( 3 ) - « س » : دسمنى .
( 1 ) و جمعيت و سامان . ( برهان ) . ( 2 ) معنى اخير در برهان نيست .