[ بيت ]
آب او گردد چو سنگ و سنگ او گردد چو آب * از نهيب داردار و از نهيب گيرگير
در انگشت آوردن
- كنايه از شمردن و در حساب آوردن باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد :
[ بيت ]
جواهر نهچندان كه او را دبير * درآرد در انگشت يا در ضمير
در پس زانو نشستن
- كنايه از تفكر و مراقبه باشد . مثالش « 1 » خاقانى :
[ بيت ]
كسى كز روى سگ جانى نشيند در پس زانو * به زانو پيش سگساران نشستن نيست سامانش
دست تو بر سر من
- كنايه از آنست كه آنچه ترا ميسر شده مرا نيز ميسر شود . مثالش سراج راجى گويد :
[ بيت ]
هركجا ديد مردهاى خصمت * گفت دست تو بر سر من باد
دسترس
- كنايه از قدرت و توانائى باشد [ 1 ] . مثالش شيخ نظامى گويد :
[ بيت ]
تو بر خير و نيكى دهم دسترس * و گرنه چه خير آيد از من به كس
دلدلكنان
- يعنى اضطراب « 2 » كنان و متردد در امور و در مؤيد بمعنى آه زنان آمده [ 2 ] .
مثال حكيم خاقانى :
[ بيت ]
بغداد جانها روى او ، طرار دلها موى او * دلدلكنان در كوى او ، چون خود فراوان ديدهاند
در زبان دارند
- يعنى سخنان نالايق در حق او گويند . مثالش سراج الدين راجى فرمايد :
بيت
بدوستى توام خلق بر زبان دارند * تو دشمنى « 3 » و عجب آنكه دوست پندارند
در غورگى مويز شدن
- كنايه از آن باشد كه كسى در جوانى شكسته شود و بمراد نرسيده ضايع شود . مثالش سراج الدين راجى :
هامش
( 1 ) - « س » : مثالس .
( 2 ) - « س » : اصطراب .
( 3 ) - « س » : دسمنى .
( 1 ) و جمعيت و سامان . ( برهان ) .
( 2 ) معنى اخير در برهان نيست .