تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1612

مساهمون:

ص١٦١٢
[ بيت ]
دستم بدست آن بت بدمست داده است * خوش دولتيست اينكه مرادست داده است
و مثال معنى دوم شيخ سعدى فرمايد : [ بيت ]
همان دم كه اين خاطرش دست داد * غم از خاطرش رخت يكسو نهاد

دندان بزهر خائيدن

- كنايه از سخنى كه از كمال عداوت گفته شود . شيخ سعدى گويد : [ بيت ]
بخائيدش از كينه دندان بزهر * كه دون پرورست اين فرومايه دهر

دندان داشتن

- كنايه از خشم كردن و كينه ورزيدن [ 1 ] . و مثالش حكيم انورى گويد : [ بيت ]
دارد از غصه آسمان دندان * هركه بر نقش همتت پيوست « 1 »

دست يافت « 1 »

- يعنى غالب آمد و بمراد رسيد و قدرت و فرصت يافت [ 2 ] . مثالش هم او [ 3 ] فرمايد : [ بيت ]
مرگ ز يأس تو بود آنكه به چشم « 2 » عدو * درشد و چون دست يافت پاى برادر شكست

دست‌نشان

- يعنى مطيع و مأمور و فرمانبر و بمعنى كسى نيز آمده كه شخصى او را بمهمى نصب كرده باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ بيت ]
دست‌نشان چشم تست فتنه به بيگنه‌كشى * پاىگشاد زلف تست مشك بنفحه‌گسترى

دختر آفتاب

- كنايه از شراب باشد . خاقانى فرمايد : بيت
دختر آفتاب ده در تتق سپهرگون * گشته بزهرهء فلك حامله هم بدخترى

دختررز

- نيز كنايه از شراب « 3 » باشد . مثالش حافظ شيراز گويد : بيت
دوستان دختررز توبه ز مستورى كرد * شد بر محتسب و كار بدستورى كرد
هامش
( 1 ) - « س » : بيوست . ( 2 ) - « س » : بجشم . ( 3 ) - « س » : آفتاب . ( متن از « غ » است ) .
( 1 ) و نيز چشم داشتن و توقع داشتن و در كارى بسيار بجد شدن و اقدام نمودن ( برهان ) . ( 2 ) و عادت شد ( برهان ) . ( 3 ) يعنى : انورى .