دامنگير
- معروف [ 1 ] و ديگر كنايه از آنچه مانع حركت و باعث سكون باشد . مطلقا مثال :
شعر
عجب خاكيست خاك « 1 » اصفهان اى طوسى بيدل * ملالانگيز و پرتشويش و دامنگير و بيحاصل
و در فرهنگ كنايه از مصاحب و مدعى نيز باشد .
دستانداز
- كنايه از تحكم و تعدى باشد [ 2 ] چنان كه « 2 » حكيم انورى گويد :
بيت
پايهء قدر تو جائيست كه از حضرت آن * چرخ را عقل برون كرد به صد دستانداز
و در فرهنگ بمعنى رقاص و گره بر « 3 » و تيرانداز و شناور و غارتكننده و گسترانندهء صدر و مسند نيز آمده .
دستآويز
- كنايه از چيزى كه وسيلهء مدعاى خود سازند و نزد كسى برند چنان كه « 2 » حافظ شيراز گويد :
[ بيت ]
شكستهوار بدرگاهت آمدم رحمى * كه جز ولاى توام نيست هيچ دستآويز
و بمعنى امر بآويختن دست و زدن دست در چيزى نيز آمده چنان كه « 2 » حكيم سنائى فرمايد :
[ بيت ]
در طريق رسول دستآويز * بر بساط خداى پاى افشار
و بمعنى فاعل از اين معنى نيز آمده [ 3 ] .
دستآموز
- كنايه از مرغى كه بپرانند و باز آيد . مثالش شيخ « 4 » سعدى :
[ بيت ]
اگر بدست اشارت كنى بجانب من * پرد بسوى تو روحم چو مرغ دستآموز
دست داد
- به دو معنى : اول كنايه از بيعت و عهد كرد باشد ؛ دوم بمعنى حاصل و ميسر شد باشد [ 4 ] . مثال اين دو معنى شاعر گويد :
هامش
( 1 ) - « س » : حاك .
( 2 ) - اصل : چنانچه .
( 3 ) - « س » : گردبرده . ( متن از « غ » است ) .
( 4 ) - « س » : مثالش سح .
( 1 ) يعنى آنكه دامن بگيرد و بدامن درآويزد و پناه برد و ملتجى شود .
( 2 ) و حوالهء بىحساب . ( برهان ) .
( 3 ) برهان ندارد .
( 4 ) و آرام گرديدن و مضبوط گشتن نيز در برهان آمده است .