در پاى انداختن
- كنايه از تعلل كردن و اهمال ورزيدن باشد در مهمات [ 1 ] . مثال شيخ سعدى گويد :
بيت
مينداز در پاى كار كسى * كه افتد كه در پايش افتى بسى
در جوال شدن
- كنايه از فريب خوردن باشد . مثالش انورى گويد :
[ بيت ]
اى در جوال عشوه علىوار ناشده « 1 » * از حرص دانگانه بگفتار روزگار
دستاربندان
- كنايه از علما و مشايخ و قضاة كه به عربى ارباب عمايم گويند . مثالش شيخ « 2 » سعدى گويد :
[ بيت ]
چو قاضى بفكرت نويسد سجل * نگردد ز دستار بندان خجل
دندان فروبردن
- كنايه از اقدام ورزيدن و در كارى سخت بجد شدن [ 2 ] . مثالش خلاق فرمايد :
[ بيت ]
خشمت به كار خصم چو دندان فروبرد * تا پشت گاو و « 3 » ماهى آسان فروبرد
دهلدريده
- كنايه از رسوا باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد :
[ بيت ]
صبا بلبلان را دريده دهل * ز نامحرمان روى پوشيده گل
دهليزى
- سخنان اراجيف و بىماحصل باشد . مثالش مولوى معنوى :
بيت
گفت دهليزيست بالله اين سخن * پيش شه خاكيست اين زركهن
دم خر پيمودن
- « 4 » كنايه از كارى هرزه كردن و بيهوده و بىماحصل گرديدن [ 3 ] . مثالش سراج الدين راجى گويد :
بيت
در رضاى نفس جان فرسودهام * اين دم خر را بسى پيمودهام
دامنكشان
- كنايه از خرامان و تفاخر
هامش
( 1 ) - « س » : باشده .
( 2 ) - « س » : سح .
( 3 ) - « س » : ندارد .
( 4 ) - اين تركيب و شرح آن از « غ » است .
( 1 ) در پاى افكندن ( برهان ) .
( 2 ) و خام طمعى و اقامت نمودن در كارى . و خشم و قهر داشتن و كينه ورزيدن ( برهان ) .
( 3 ) برهان ندارد .