بزرگى [ 1 ] . هم او [ 2 ] فرمايد :
[ بيت ]
روزى از آنجا كه فراغى رسيد « 1 » * باد سليمان بچراغى رسيد
و در فرهنگ كنايه از رسيدن بدولتى نيز باشد .
پس گوش افكندن
- كنايه از فراموش كردن باشد . مثالش خلاق المعانى گويد :
بيت
دماغى كو ببويد آن سپرغمهاى خوشبويت * پس گوش افكند عالى حديث غم چو اسپرغم
پنبه در گوش
- كنايه از غافل باشد [ 3 ] .
مثالش سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
بر بناگوش پنبهات بس نيست * پنبه در گوش تا بكى باشى
گويند پنبه از گوش بردار ، چنان كه كمال اسمعيل گويد :
بيت
چو پنبهزار بناگوش بشكفيد ترا * ز گوش پنبه برون كن به كار حق پرداز
و شيخ سعدى نيز گويد :
بيت
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده * و گر تو مىندهى داد روز دادى هست
پهلو كند و پهلو تهى كند
- هر دو كنايه از احتراز كردن و گناه كردن باشد . مثال اول شيخ نظامى گويد :
شعر
شه از رزم او به كه يكسو كند * كزان پهلوان پيل پهلو كند
مثال دوم شاعر گويد :
[ بيت ]
پهلو تهى كند اجل از تيغ تو ولى * از دشمنان دولت تو پر كند شكم
پايينپرستى
- كنايه از اطاعت و انقياد و خدمتكارى . مثالش شيخ نظامى فرمايد :
بيت
بدرگاه خسرو خرامش كنم * به پائين پرستيش رامش كنم
كذا فى الفرهنگ .
بجاى آوردن
- كنايه از كردن و بفعل آوردن باشد [ 4 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : روزى از آنجا فراغى رسيد .
( 1 ) در برهان بچراغ رسيدن است .
( 2 ) يعنى : نظامى .
( 3 ) و سخن ناشنو . ( برهان ) .
( 4 ) و شناختن و دانستن ( برهان ) .