آب روشن
- كنايه از رونق و رواج باشد .
چنان كه خاقانى گويد :
[ بيت ]
پيش بزرگان ما آب كسى روشن است * كآب ز پس مىخورد بر صفت آسيا
آب سياه
- كنايه از شراب باشد . چنان كه امير خسرو گويد در صفت قلم :
[ بيت ]
آب سيه كرده چنان گشت مست * كش چو نگيرند بيفتد ز دست
و آن ماده كه بنزول آن چشم نابينا شود نيز آب سياه كويند [ 1 ] .
آتش بسته
- كنايه از زر باشد .
آب گشاده
- يعنى شراب [ 2 ] . مثال هر دو لغت [ 3 ] خاقانى گويد :
[ بيت ]
زر ز بهاى مىچوسيم مكن كم * آتش بسته بده به آب گشاده
آتش آبپرور
- كنايه از شمشير باشد .
خاقانى گويد :
[ بيت ]
كوه البرز را كند آهنگ * آتش آبپرور تيغش « 1 »
آب نخورد
- كنايه از درنگ و توقف نكند باشد . شيخ « 2 » نظامى گويد :
[ بيت ]
چو پرخون شد آن طشت زنگى چه كرد * بخوردش چو آبى و آبى نخورد
آب پيكران « 3 »
- كنايه از كواكب باشد [ 4 ] . خاقانى گويد :
[ بيت ]
صبح است كمانكش اختران را * آتش زده آب پيكران را « 4 »
آب فسرده
- كنايه از پياله باشد و بر شيشه و صراحى اطلاق كنند [ 5 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : بيغش .
( 2 ) - « س » : شخ .
( 3 ) - « س » : بيكران .
( 4 ) - « س » : بيكران را .
( 1 ) در برهان است كه آب سياه طوفان نوح را نيز گويند .
( 2 ) شراب زبون و كم و كيف ( برهان ) .
( 3 ) يعنى : آتشبسته و آبگشاده .
( 4 ) و روشنايى و رونق سى و شش پيكر منجمان باشد كه آن را وجوه خوانند . ( برهان ) .
( 5 ) در برهان بجاى پياله شمشير و خنجر آمده است .