و بمعنى موى گردن اسب نيز باشد . و در شرفنامه و معيار جمالى بمعنى مست نيز آمده [ 1 ] .
يسال « 1 »
- [ بفتح ياء ] همان بساك باشد [ 2 ] - - كه در باى مع الكاف گذشت - - يعنى تاجى از رياحين كه در روز عشرت بر سر نهند . كذا فى التحفة .
مع الميم
يشم
- معروف [ 3 ] و به عربى آن را يشب گويند . مثالش حكيم لامعى جرجانى گويد :
[ بيت ]
نيابد روز كين جستن نجات از صعقهء تيغش * مخالف بر هر اندام ارچه يشم كاشغر بندد
- - صعقة ، صاعقه انداختن آسمان و آواز كردن باشد به عربى - - .
يغام
- [ بعد از ياء غين معجمه . به وزن طعام ] غول بيابانى باشد . كذا فى المؤيد .
يام
- آن اسب را گويند كه در راههاى دور در هر منزل بگذارند تا قاصدى كه بسرعت رود بر آن سوار شود . مثالش ابن يمين گويد :
بيت
منكه چون عيسى نيارم بىخرى رفتن به راه * هر زمانم ديگرى گيرد چو اسب يام الاغ
مع النون
يزدان
- نام حضرت احديت است جل جلاله [ 4 ] انورى گويد :
بيت
آنچه يزدان ندهد بخت و فلك هم ندهد * كار آن مرتبه دارد كه بود يزدانى
و در فرهنگ مسطورست كه علامهء طوسى در « نقد محصل » آورده كه يزدان نام ملكى است كه فاعل خيرست و اهرمن فاعل شر .
يرمغان
- به وزن و معنى ارمغان مرقوم . مثالش رشيد و طواط گويد :
هامش
( 1 ) - بجز « غ » و « ن » : يساك .
( 1 ) در برهان معنى مطلق گردن ( عنق عربى ) و فرزند و عيال ( مخفف عيال . حاشيهء برهان ) و روى و رخسار نيز دارد .
( 2 ) مصحف بساك است نه مرادف آن .
( 3 ) سنگى است . نسبتا گرانبها كه از آن كاسه و انگشترى و دانههاى سبحه و صحن و غيره سازند .
( 4 ) يزدان در اصل جمع يزد ( ايزد ) است اما در فارسى به صورت مفرد به كار رفته است ( از حاشيهء برهان ) .