هلو
- [ بضم هاء و لام ] شفتالوى آردى باشد [ 1 ] .
هربو « 1 »
- [ به راى مهمله « 2 » و باى موحده . به وزن بدخو ] نام گليست شبيه به ريحان [ 2 ] . مثالش اخسيكتى گويد :
بيت
اگرچه هربو چون ضميران بود در شكل * كجا « 3 » توان شبه ضيمران بهربو كرد
هوو
- [ بفتح هاء و ضم واو ] دو زن كه در حبالهء يك مرد باشند هركدام ديگرى را هوو گويند [ 3 ] .
هليو « 4 »
- [ به لام و ياى حطى . به وزن بدخو ] سبد باشد كذا فى المؤيد . و - به وزن غريو - نيز به نظر رسيده .
هو
- [ بفتح هاء ] در نسخهء ميرزا چركى باشد « 5 » كه از جراحت رود اما در سامى فى الاسامى آن باشد كه آب در جراحت افتد * چنان كه گويند اين جراحت را هو برده است يعنى آب در اندرونش افتاده .
هاژو
- [ بضم زاى فارسى ] همان هاژ « 6 » كه مرقوم شد يعنى درمانده و متحير [ 4 ] .
هريو
- نام شهر هرى باشد در نسخهء ميرزا [ 5 ] .
هو
- [ بضم هاء ] بمعنى همان هال بمعنى دوم كه ميل چوگانبازى باشد [ 6 ] . مثالش صاحب مهر و مشترى فرمايد در گوىبازى :
[ بيت ]
روان بربود از شاه جهانگوى * چو بادش برديكسر تا در هوى
بها و هوى سوى هوى رو كرد * بزديكبار ديگر گوى و هو كرد
و در فرهنگ بمعنى آه نيز آورده و به اين بيت حكيم فردوسى متمسك شده :
بيت
همه چشم پرآب و دل پر ز هوى * بطوس سپهبد نهادند روى
هامش
( 1 ) - « س » : هريو .
( 2 ) - اصل : معجمه .
( 3 ) - « س » : كجان .
( 4 ) - « س » : هيو .
( 5 ) - تا علامت ستاره را « س » ندارد . از « غ » و « ن » است .
( 6 ) - كلمه از « غ » و « ن » است .
( 1 ) در برهان معنى ريسمانى كه از جائى آويزند و كودكان در آن نشينند و در هوا آيند و روند ( تاب . بازپيچ ) نيز دارد .
( 2 ) برهان ندارد .
( 3 ) وسنى .
( 4 ) هاژه و هر چيز زبون و زشت و محقر . ( برهان ) .
( 5 ) هرات . هريوه .
( 6 ) اين معنى در برهان نيست .