تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1539

مساهمون:

ص١٥٣٩
- و نام بازى چهارم نرد .

هليدن

[ به وزن دويدن ] يعنى فروگذاشتن و هيليدن مثله . مثال اول لبيبى گويد : [ بيت ]
چو گرگ ستمگر بدامت فتد * هليدن نباشد ز راى « 1 » و خرد

هيون

- شتر جمازه باشد . كذا فى التحفه . و در نسخهء وفائى بمعنى شتر بزرگ آمده [ 1 ] . مثالش شيخ سعدى گويد : نظم « 2 »
ترا كوه‌پيكر هيون مىبرد * چه دانى كه بر ما چه شب مىرود

هوخيدن « 3 »

- [ به خاى معجمه . به وزن دوشيدن ] همان هوختن مرقوم . كذا فى المؤيد .

هميان

- همان هاميان كه گذشت . مثالش مولانا جامى گويد : [ بيت ]
عاشق هميان شدى لاغرميانش كن ز بذل * حسن معشوقان رعنا در ميان لاغرست

مع الواو

هزو

- [ به زاى معجمه ] در نسخهء وفائى مرد دلير باشد .

هشو

- [ بشين معجمه ] هوش و خرد باشد و حصن را نيز گويند . ايضا منه [ 2 ] . اما اشعار به حركت « 4 » اين دو [ 3 ] لغت نكرده .

هستو

- [ بسين و تاى قرشت . به وزن بدخو ] مقر و معترف را گويند و خستو نيز گويند [ 4 ] . مثالش حكيم اسدى گويد : بيت « 2 »
بهستيش هستو شدى از نخست * اگر خويشتن را شناسى درست
هامش
( 1 ) - « س » : را . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - « س » : هرخيدن . ( 4 ) - « س » : بحرت .
( 1 ) در برهان معنى مطلق شتر ( بعير عربى ) . و هر جانور بزرگ و اسب آورده است . ( 2 ) يعنى از نسخهء وفائى . ( 3 ) يعنى : هزو و هشو . اما برهان هر دو را به وزن وضو آورده است . ( 4 ) در برهان بمعنى دانه و استخوان ميوه‌ها ( خسته . هسته . استه ) ، و بمعنى حق و راستى و درستى و حقايق اشياء ( هستى ) نيز آورده است .