[ بيت ]
كى دهد دست اين غرض يا رب كه همداستان شوند * خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
هندسان « 1 »
- مخفف هندستان [ 1 ] . مثالش حكيم فرخى گويد :
بيت « 2 »
گر ز جود تو نسيمى بگذرد بر زنگبار * ور ز خشم تو سمومى بروزد بر هندسان
همسان
- [ بفتح هاء ] يعنى مثل و مانند [ 2 ] .
مثالش نزارى قهستانى گويد :
بيت
چون شود گوهر و خزف همسان * كار خدمت بود قوى آسان
هنجيدن « 3 »
- [ به وزن رنجيدن ] بمعنى بيرون كشيدن باشد .
هنبان
- به وزن و معنى انبان باشد [ 3 ] .
هاژوييدن
- [ بضم زاى فارسى و كسر ياى حطى اول ] حيران شدن و فروماندن باشد .
هشت دهان
- گياهى و اصح آنست كه گليست كه آن را خيرو گويند [ 4 ] .
هشتن
- [ به وزن رشتن ] يعنى فروگذاشتن مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت
اى خصلت تو هشتن آخر چه خصالست اين * وى فعل تو برگشتن آخر چه فعالست اين
و در زفانگويا بمعنى آويختن نيز آمده .
هشيدن . مثله .
هرين
- [ بفتح ها و كسر راى مهملهء مشدد ] بمعنى هرا « 4 » باشد - - كه مرقوم شد - - يعنى آواز .
كذا فى المؤيد و در فرهنگ - بضم هاء و كسر راى مخفف - آمده .
هوختن
- [ به وزن دوختن ] بيرون كشيدن و آمدن و پيدا « 5 » شدن . كذا فى المؤيد . « 6 » و در فرهنگ بمعنى بركشيدن آمده و بس . و هوخيدن نيز آورده .
هون
- [ به وزن رسن ] و - به سكون واو نيز
هامش
( 1 ) - « س » : هندوستان .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - « س » : سجيدن .
( 4 ) - « س » : هزا .
( 5 ) - « س » : بيدا .
( 6 ) - از اينجا تا پايان عبارت از « غ » است .
( 1 ) هندوستان .
( 2 ) برهان ندارد .
( 3 ) در برهان است كه بمعنى زنبيل درويشان نيز گفتهاند كه سفرهء گرد چرمين باشد .
( 4 ) برهان گويد گل خيرى است كه خبازى باشد و بعضى عود هندى را گويند .