بيت
ورا هوش در « 1 » زابلستان بود * بدست تهمپور دستان بود
و ديگر بمعنى جان باشد [ 1 ] . مثالش شاعر گويد :
[ بيت ]
ترسم كاندر فراق روى تو روزى * دست به زير زنخ برآيد هوشم « 2 »
و مولوى مثنوى نيز فرمايد :
بيت
سرمكش اندر « 3 » كليم و رو مپوش * كاين جهان جسمى است سرگردان تو هوش
و در فرهنگ بمعنى زهر نيز آورده و به اين بيت فخر گرگانى متمسك شده :
[ بيت ]
چرا با من بتلخى همچو هوشى * كه با هركس بشيرينى چو نوشى
و ديگر بمعنى خرد و عقل باشد [ 2 ] . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
ساقيان لهجهء او چون شراب اندر دهند * هوش گويد گوش را هين ساغرى كن ساغرى
هشتويش
- [ بفتح ها و تاى قرشت و سكون شين معجمه و ياى حطى و كسر واو ] پنجم روز از ايام فوردجان كه خمسهء مسترقه باشد .
هلش
- [ بكسر هاء و سكون لام ] مرغيست [ 3 ] . كذا فى التحفه .
هيش
- [ به وزن پيش ] چوبى باشد كه گاوآهن بر سر آن كنند [ 4 ] و در فرهنگ بمعنى هيچ نيز آمده و به اين قطعهء زنده پيل « 4 » احمد جام متمسك شده :
نظم « 5 »
هر كه آمد هر كه آيد بگذرد * اين جهان محنتسرايى « 6 » بيش نيست
ديگران رفتند و « 7 » ما هم مىرويم « 8 » * كيست كورا منزلى در پيش نيست
احمد جامى ترا پندى دهد * آخرت را باش ، دنيا هيش نيست
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » : هوسم .
( 3 ) - « س » : اند .
( 4 ) - « س » : زنده بيل .
( 5 ) - كلمه از « ن » است .
( 6 ) - « س » : سراى .
( 7 ) - واو از « ن » است .
( 8 ) - اصل : بگذريم . ( متن از منابع ديگرست ) .
( 1 ) و دل ( برهان ) .
( 2 ) و زيركى و آگاهى و فهم و فراست . ( برهان ) .
( 3 ) نام مرغى است مردارخوار . ( برهان ) .
( 4 ) در برهان بمعنى آهن جفت است ، آهنى كه با آن زمين را شيار كنند .