يكى تيز ويريست « 1 » بسياردان * كزو نيست احوال گيتى نهان
و ناصرخسرو نيز گويد :
شعر « 2 »
زين بدكنش حذر كن و زين پس دروغ او * منيوش اگر به هوش بصيرى و تيز وير
مثال معنى دوم حكيم سنائى فرمايد :
شعر
اى جوان زير چرخ پير مباش * يا ز دورانش در زحير مباش
يا برون شو ز چرخ چون مردان * ورنه باواى « 3 » و ووى و وير مباش
و در فرهنگ بمعنى فهم و ادراك نيز باشد « 4 » و در يوسف زليخا حكيم فردوسى چند جا اين لفظ را بمعنى نهاد و جبلت و ذات استعمال كرده چنان كه « 5 » گويد :
بيت « 2 »
به دو گفت كاى دختر پاك وير * يكى نامه بايد همى ناگزير
و ديگر فرمايد [ 1 ] :
بيت
نمودم بسى لابهء ناگزير * مگر بشنود شاه پاكيزه وير *
و - به وزن زير « 6 » - بمعنى بىعقل و احمق باشد .
ورزكار
- به وزن و معنى برزكار مرقوم كه برزيگر باشد .
والاذگر
- [ به سكون ذال معجمه و فتح كاف فارسى ] بنائى كه ديوار چينه چينه سازد و هر چينه را والاذ گويند و به عربى والاذگر را رهاص خوانند - بفتح راى مهمله و هاى مشدد و آخرش صاد مهمله - .
و هر
- [ به وزن زهر ] در شرفنامه نام ولايتى باشد « 7 » .
ويدستر
- به وزن و معنى بيدستر كه معرب آنست ، حيوانيست كه جند بيدستر خايهء اوست [ 2 ] .
وتگر
- [ بتاى قرشت . به وزن افسر ] همان واتگر مرقوم .
وزير
- زردچوبه باشد « 8 » [ 2 ] و به عربى دستور
هامش
( 1 ) - « س » : ويرست .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » : باوى .
( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) - اصل : چنانچه .
( 6 ) - « س » : وير .
( 7 ) - « س » « الف » : باشد در شرفنامه .
( 8 ) - كلمه از « ن » است .
( 1 ) يعنى فردوسى در يوسف و زليخا ( اما كتاب مذكور از فردوسى نيست ) و در برهان معنى مأخوذ از اشعار كتاب مذكور نيز نيامده است .
( 2 ) آش بچگان . ( برهان ) .
( 3 ) مصحف زرير . ( حاشيهء برهان ) .