تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1484

مساهمون:

ص١٤٨٤
يكى تيز ويريست « 1 » بسياردان * كزو نيست احوال گيتى نهان
و ناصرخسرو نيز گويد : شعر « 2 »
زين بدكنش حذر كن و زين پس دروغ او * منيوش اگر به هوش بصيرى و تيز وير
مثال معنى دوم حكيم سنائى فرمايد : شعر
اى جوان زير چرخ پير مباش * يا ز دورانش در زحير مباش يا برون شو ز چرخ چون مردان * ورنه باواى « 3 » و ووى و وير مباش
و در فرهنگ بمعنى فهم و ادراك نيز باشد « 4 » و در يوسف زليخا حكيم فردوسى چند جا اين لفظ را بمعنى نهاد و جبلت و ذات استعمال كرده چنان كه « 5 » گويد : بيت « 2 »
به دو گفت كاى دختر پاك وير * يكى نامه بايد همى ناگزير
و ديگر فرمايد [ 1 ] : بيت
نمودم بسى لابهء ناگزير * مگر بشنود شاه پاكيزه وير *
و - به وزن زير « 6 » - بمعنى بىعقل و احمق باشد .

ورزكار

- به وزن و معنى برزكار مرقوم كه برزيگر باشد .

والاذگر

- [ به سكون ذال معجمه و فتح كاف فارسى ] بنائى كه ديوار چينه چينه سازد و هر چينه را والاذ گويند و به عربى والاذگر را رهاص خوانند - بفتح راى مهمله و هاى مشدد و آخرش صاد مهمله - .

و هر

- [ به وزن زهر ] در شرفنامه نام ولايتى باشد « 7 » .

ويدستر

- به وزن و معنى بيدستر كه معرب آنست ، حيوانيست كه جند بيدستر خايهء اوست [ 2 ] .

وتگر

- [ بتاى قرشت . به وزن افسر ] همان واتگر مرقوم .

وزير

- زردچوبه باشد « 8 » [ 2 ] و به عربى دستور
هامش
( 1 ) - « س » : ويرست . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « س » : باوى . ( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) - اصل : چنانچه . ( 6 ) - « س » : وير . ( 7 ) - « س » « الف » : باشد در شرفنامه . ( 8 ) - كلمه از « ن » است .
( 1 ) يعنى فردوسى در يوسف و زليخا ( اما كتاب مذكور از فردوسى نيست ) و در برهان معنى مأخوذ از اشعار كتاب مذكور نيز نيامده است . ( 2 ) آش بچگان . ( برهان ) . ( 3 ) مصحف زرير . ( حاشيهء برهان ) .