و در فرهنگ بمعنى نوبت نيز آمده و مثالش اين بيت رودكى را آورده كه :
شعر « 1 »
وار آذر گذشت و شعلهء آن * شعلهء لاله را زمان آمد
و بمعنى خداوند و صاحب نيز آيد مثالش حكيم اسدى گويد :
بيت
خروشان در آنجا يكى ديدهوار * كه اى بيهشان نيست جانتان « 2 » به كار
و هشيوار نيز مؤيد اين معنى است و ديدهدار نيز به نظر رسيده كه - بجاى واو دال باشد - و آن نيز درستست - - كه گذشت - - [ 1 ] .
واتگر
- [ به سكون تاى قرشت و فتح كاف فارسى ] پوستيندوز باشد . مثالش ابو العباس گويد :
شعر « 1 »
نهاد روى به حضرت چنان كه روبه پير * به تيم واتگران آيد از در تيماس
- - و معنى تيماس ، بيشه باشد - - و گذشت - - كذا فى التحفه . و در نسخهء حليمى وانگر آمده - كه بجاى تاء نون باشد - . اما در فرهنگ همان به تاء آورده و گفته كه وات پوستين باشد [ 2 ] .
واجار « 3 »
- به وزن و معنى بازار باشد .
وچرگر
- [ بفتح واو و جيم و كاف فارسى و سكون راى مهمله ] در نسخهء وفائى مفتى باشد بمعنى فتوى « 4 » دهنده [ 3 ] و در فرهنگ - بضم واو و جيم - آمده .
وخشور
- [ بفتح واو و سكون خاى معجمه و ضم شين قرشت ] پيغمبر باشد . مثالش استاد دقيقى :
شعر
يكى حال از گذشته دى يكى از نامده فردا * همىگويند ، پندارى كه و خشورند يا كندا
وركار
- [ به راى مهمله . به وزن سركار ] هر نباتى كه تنه ندارد چون خربوزه و بادنجان و امثال آن و آن را به عربى نجم گويند [ 4 ] .
واتر
- [ بفتح تاى قرشت ] يعنى دور تر . گويند پاى را واتر نهد يعنى دور تر .
وير
- [ به وزن تير ] در نسخهء وفايى بمعنى ياد و حافظه باشد و بمعنى افغان و آشوب نيز آورده .
مثال معنى اول حكيم لبيبى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - « س » : جانتا .
( 3 ) - « ن » « غ » واچار .
( 4 ) - دو كلمهء اخير در حاشيهء « الف » است .
( 1 ) در برهان معنى صاحب و خداوند و رسم و عادت و باز كه كرت و مرتبه باشد و مكرر و مهر و محبت نيز دارد .
( 2 ) در برهان بمعنى سخنور و شاعر و قصهخوان و نام رودخانهاى نيز آمده است ، اما وانگر ندارد .
( 3 ) و پيغمبر و رسول را نيز گويند ( برهان ) .
( 4 ) ويره .