بيت
فروز از باده روى همچو گلنار * نيفروزد از آب از چه كسى « 1 » نار
فكز
- [ بفتح فاء و سكون كاف ] بينى ديگدان باشد . مثالش استاد دقيقى گويد :
بيت « 2 »
ز بسكه آتش فتنه بدل برافروزى * سياهروى و غليظى چو فكز آتشدان
و بمعنى دودكش نيز به نظر رسيده .
فرابرز
- نام مردى از رايزنان دارا كه او را بجنگ سكندر رخصت نداد .
فرواز
- در شرفنامه همان فروار باشد - - كه گذشت - - اما در سامى فى الاسامى چوب كوچكى بود كه در پوشش سقف بر چوب بزرگ نصب كنند و اين اصح است [ 1 ] .
فناروز
- نام محلى است در سمرقند كه شراب آن بغايت نيكو باشد . كذا فى التحفة .
فرفوز
- همان فرفور - - كه در باب راء گذشت - - يعنى تيهو .
فرويز
- [ به وزن پرويز ] همان فراويز - - كه گذشت - - .
فروز « 3 »
- آنچه بدان آتش افروزند از درمنه و غيره [ 2 ] . مثالش جامى گويد :
بيت
شررى را كه جست از آهن و سنگ * بىفروزينه مشكلست درنگ
فرز
- [ بكسر فاء و سكون راى مهمله ] سبزه باشد « 4 » و مرخم فرزين شطرنج نيز باشد . * [ 3 ] .
مع الزاء الفارسى
فاژ
- خميازه باشد [ 4 ] و فاژه نيز آيد - بزيادهء هاء - .
طيان گويد :
بيت
مىكند چون ز بيدماغى فاژ * در دهانش نهاد بايد ژاژ
هامش
( 1 ) - « س » : كشى .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - اين لغت و شعر شاهد آن در « س » و « ب » و « ن » نيست و در « الف » نيز بخطى ديگرست در حاشيه و عنوان فروز نيز آنجا با مركب سياه است نه سرخ و شعر نيز شاهد لغت فروزينه است نه « فروز » . بدين جهت اصح آنست كه ذيل فروزينه نقل شود .
( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) در اصطلاح امروز : قاب و يا توفال بايد باشد .
( 2 ) در برهان معنى آتشبرك و آتشزنه و معنى صفت ( فروز ) نيز دارد .
( 3 ) در برهان است كه سبزهايست در غايت خوبى و ترى و تازگى و نام مهرهاى از مهرههاى شطرنج و آن بمنزلهء وزير است ( فرزين ) . و بمعنى غلبه و زيادتى و كنار درياها و رودخانههاى بزرگ و بفتح اول بمعنى بزرگ مقابل كوچك نيز هست .
( 4 ) برهان گويد دهان باز كردن در خواب را نيز گفتهاند .