ميخى
- جبهء پوشش درويشان كه هزار ميخى نيز گويند « 1 » . و نوعى از جامهء جنگ را نيز گويند . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد :
بيت
دلقت بچه كار آيد و ميخى « 2 » و مرقع * خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار *
مارى
- [ بكسر راى مهمله ] كشته و هلاك شده .
مثالش استاد عسجدى گويد :
شعر
اگر مارى و كژدمى بود طبعش * بصحراش چون مار كردند مارى
ماردى
- [ بكسر راء و دال مهملتين ] سرخ باشد [ 1 ] . مثالش استاد منوچهرى گويد :
بيت
چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى دست برهمن
استاد دقيقى نيز گويد :
شعر
خروشان و كفك افكنان و سلاحش * همه ماردى گشته و خنگش اشقر
مدى
- [ بفتح ميم و كسر دال ] يعنى مده .
مثالش رودكى گويد :
شعر
آنچه از رنج يافتيش بدل * تو به آسانى از گزافه مديش
مورى
- [ بضم ميم و كسر راى مهمله ] سفاليست كه در كاريز به جهت ممر آب به كار برند و آن را گنگ نيز خوانند [ 3 ] . - بهر دو كاف فارسى - مثالش شمس فخرى گويد :
شعر « 3 »
ز فر دولت او چشمهء روان گردد * بسنگلاخ درون بىمياه و بىمورى
و در غير ممر آب نيز به كار برند [ 3 ] . چنان كه « 4 » مولانا جامى گويد در مذمت زنگى :
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - در نسخ گلستان سعدى بجاى اين كلمه تسبيح آمده است .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) و هر چيز سرخ ( برهان ) .
( 2 ) در قزوين منگ گويند . تبنوشه .
( 3 ) در برهان معنى رهگذر آب در زير زمين و ناودان و نوعى از بافتهء ريسمانى و بمعنى مورش كه مهرههاى ريزه باشد كه زنان بر گردن و دست كنند و نام ولايتى در تركستان ( ظاهرا مصحف موى .
حاشيهء برهان ) . نيز دارد .