نيست فكرى به غير يار مرا * عشق شد در جهان فيار مرا
و در فرهنگ فياور - بحذف الف - نيز به اين معنى آمده .
فرخار
- نام شهريست در تركستان و نيز نام بتخانهاى باشد . بمعنى اول حكيم سنائى فرمايد :
شعر « 1 »
كار اگر رنگ و بوى دارد و بس * حبذا چين و مرحبا فرخار « 2 »
و بمعنى دوم حكيم خاقانى فرمايد « 3 » :
بيت « 4 »
كافور « 5 » خواه و بيد تر ، در خيشخانه باده خور * با ساقى فرخنده فر ، زو « 6 » خانه فرخار آمده
و در نسخهء ميرزا بمعنى آراستهء هر چيز نيز آورده [ 1 ] .
فرفر
- [ بفتح هر دو فاء ] بشتاب خواندن و نوشتن . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
برداشت كلك و كاغذ و « 7 » فرفر فرونوشت * بر فور اين قصيدهء مطبوع آبدار
و در نسخهء ميرزا بادزن باشد .
فرير
- [ بعد از فاء راى مهمله . به وزن غدير ] لسان الثور باشد و آن گياهيست خوشبو كه به آن تداوى كنند و به عربى گوساله را فرير گويند [ 2 ] .
فنور « 8 »
- [ بعد از فاء نون . به وزن غرور ] در نسخهء ميرزا جدائى باشد .
فير
- [ بكسر ] سخريت و افسوس باشد .
فردر
- [ به راء و دال مهملتين . به وزن سرور ] همان فدوند كه چوب پس در باشد [ 3 ] .
فرفور - « 9 »
[ به راى مهمله و فاء . به وزن محرور ] تيهو باشد مثالش شمس فخرى فرمايد :
بيت « 4 »
ز بيمت در هواى دولت تو * نيارد كرد شاهين قصد فرفور
و « 10 » در فرهنگ فرغور « 11 » بمعنى تيهو آورده [ 4 ] .
حكيم سنائى گويد :
شعر « 4 »
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - اين شعر در « س » نيست .
( 3 ) - اين جمله در « س » نيست .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 5 ) - « س » : كاور .
( 6 ) - « س » : رو .
( 7 ) - واو از « ب » است .
( 8 ) - « س » : قنور .
( 9 ) - « س » « الف » : فرقور . ( متن از « ب » است ) .
( 10 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 11 ) - « س » : فرعور .
( 1 ) برهان گويد فرخار نام چند شهر است ( فرخار بزرگ در تبت و فرخار ديگرى در طالقان ماوراء النهر . از حاشيهء برهان ) .
( 2 ) گاو زبان .
( 3 ) فراوند و پژاوند و فرادر و فرود و فروده نيز به اين معنى است .
( 4 ) برهان گويد بعضى كرك را گويند كه تركان بلدرچين خوانند .