فرغار
- [ به راى مهمله و غين معجمه به وزن پروار ] بمعنى آغشته باشد [ 1 ] . مثالش فريد الدين گويد :
بيت « 1 »
بوقت كينه نيابى ز خويشتن كرمى « 2 » * اگر بقلزم و عمان كنى دلت فرغار
فتر
- [ بكسر فا و فتح تاء ] يعنى شكافنده و جدا كننده و گسلنده و پريشان كننده و بر كننده و بمعنى امر به اين معانى نيز گويند فتار - باضافهء الف - نيز آمده [ 2 ] .
فسر
- [ بفتح فاء و سين ] « 3 » تاج باشد كه افسر نيز گويند [ 3 ] مثالش فردوسى گويد :
[ بيت ]
ز من بپذر اين . . . و تخت و فسر * ندارم جز اين يادگار دگر
فرغر
- [ به راى مهمله و غين معجمه . به وزن سرور ] جوى آب باشد . اما در تحفه جائى باشد كه آب گذشته باشد و اندكاندك در گوها بمانده .
[ 4 ] مثالش حكيم ازرقى گويد :
بيت
اگر آب تيغ تو در رفتن آيد * در آن هفت دريا بود هفت فرغر
فريور
- [ بعد از فاء راى مهمله . به وزن كديور ] آنكه راه راست دارد در دين ، كذا فى المؤيد و در فرهنگ فربود - به باى موحده به وزن فرمود - به اين معنى آمده اما محل تأملست [ 5 ] .
فروار
- خانهء تابستانى و خانهاى كه بر بالاى خانهاى سازند و دريچهها گذارند كه بادگير باشد [ 6 ] . مثالش استاد رودكى گويد :
شعر « 4 »
آن كن كه بدين وقت همىكردى هر سال * خزپوش و بكاشانه رو از صفه و « 1 » فروار
فياوار
- [ به ياى حطى . به وزن هوادار ] و فيار - به وزن بهار - هر دو بمعنى شغل و كار باشد . مثال فياوار عنصرى فرمايد :
بيت
مهر ايشان بود فياوارم * غمشان من بهر دو بگسارم
مثال فيار را رودكى گويد :
بيت « 1 »
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - « ب » « ن » : نرمى .
( 3 ) - اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 4 ) - كلمه از « ن » است .
( 1 ) نيك خيسانيده و تر شده و نيز نام تركى كه افراسيابش فرستاد تا معلوم كند كه رستم چه مقدار لشكر دارد ( برهان ) .
( 2 ) برهان فتاريدن و فتردن و فتريدن آورده است .
( 3 ) برهان ندارد .
( 4 ) در برهان معنى شمر و غدير و آبگير نيز دارد .
( 5 ) در برهان نام گياهى خوشبو نيز هست ( اين كلمه و فربود از بر ساختههاى فرقهء آذر كيوان است . حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 6 ) در برهان معنى خانهء زمستانى هم دارد .