بيت « 1 »
اگر ندانى بنديش تا چگونه بود * كه سبزه خورده بفاژد بهار گه اشتر
فتاليد
- [ به تاء و لام ، به وزن نداريد ] يعنى فشاند و ريخت و از هم گسست و پراكنده كرد .
مثالش عماره فرمايد :
بيت
باد برآمد بشاخهاى درختان * بر سر مىخواره برگ گل بفتاليد
و بمعنى بريد و شكست نيز گويند و در فرهنگ
فتاريد
- به راى مهمله - نيز آمده . فتريد - بضم « 2 » فاء و تاء - و فتليد نيز به اين معنى مىآيد .
فرتود
- به وزن و معنى فرتوت باشد .
كذا فى المؤيد الفضلاء .
فييد
- [ به دو ياى حطى . به وزن رسيد ] بمعنى بددل باشد [ 1 ] .
فلخيد
- [ به لام و خاى معجمه . به وزن بخشيد ] بمعنى پنبه زد باشد و شمس فخرى بمعنى پنبه زدن آورده و گفته [ 2 ] :
بيت
قضا در پنبهزار عمر خصمش * نيارد كرد كارى غير فلخيد
فخميد
- [ به خاء و ميم . به وزن فهميد ] يعنى پنبهدانه از پنبه بيرون كرد . مثالش خجسته فرمايد :
بيت « 1 »
جوان بودم و پنبه فخميدى * چو فخميده شد دانه برچيدمى
فرسويد
- [ به راء و سين مهملتين . به وزن اندوزد ] يعنى مندرس و كهنه شود و فرسوده [ 3 ] .
مثالش مولوى معنوى :
بيت
بگو غزل كه به صد قرن خلق آن خوانند * نسيج را كه خدا بافت آن نفرسويد
و فرسايد نيز به اين معنى است . مثالش خلاق گويد :
شعر
نه تيغ گوهردار از نيام فرسايد * مر از تيغ زبان اين نيام تن فرسود
فسايد
- [ به وزن زدايد ] يعنى مار و امثال آن را افسون خوانده شود . مثالش اديب صابر گويد :
[ بيت ]
مخالفان تو مارند وز براى دمار * سپهرشان همه ساله چو مار بفسايد
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - « ب » : بفتح .
( 1 ) رجوع بمعنى منقول براى لغت فليد از برهان شود .
( 2 ) در برهان بمعنى پنبهدانه و پنبهدانه را از پنبه جدا كرد و كسى كه پنبهدانه از پنبه بيرون آرد و پنبهزن نيز آورده است .
( 3 ) برهان ندارد .